بویِ بهار

همچو نسیمِ خوش خبر ، مژدهٔ یار می دهم
از چمنی گذشته ام ، بویِ بهار می دهم

رفت جوانی ام ، ولی جوشِ هوس فزوده شد
همچو درختِ آرزو ، پیرم و بار می دهم

صحبتِ من نمی دهد غیر ِملالْ بهره ای
گرچه شرابِ بی غشم ، رنجِ خمار می دهم

خاطرِ نازکِ گلی رنجه نمی شود ز من
سایه نشینِ گلبنم ، زحمتِ خار می دهم

من به حصارِ زندگی ، تن چه دهم به بندگی؟
فالِ نجات می زنم ، تن به فرار می دهم

ساحلِ آرزو ز من دورتر است و دورتر
هرچه نگاهِ خویش را سر به کنار می دهم

تاجِ شکوفه می نهد ، گردشِ چرخْ برسرم
من به خزانِ زندگی ، نامِ بهار می دهم


محمّد قهرمان