فرازهایی از زندگی آیت الله شیخ محمد مردوخ:

پدرم علاوه بر علم و دانش، و دخالت در امور سیاسی و اجتماعی، مردی خوش سخن، حاضر جواب، نکته سنج و لطیفه گو بود. در زندگی دارای نظم و انضباطی خاص و مخصوص به خود بود که با حرکاتش به اطرافیان درس چگونه زیستن را می‌آموخت. هرگز اهل افراط و تفریط نبود. حتی غذا خوردنش طبق برنامه ای مشخص و منظم بود.
--- شخصی به نام آقای شریعت که فامیل آقای منیعی بوده به دیدن پدرم می آیند. مرحوم منیعی که سالها در کردستان ماندگار شده بود، به پدرم می‌گوید: آقای مردوخ! آقای شریعت به منظور خداحافظی به اینجا آمده و میخواهد نقل مکان کند. پدرم فوراً می‌گوید: آقای منیعی باید چنین باشد شریعتی که تابع محمد نباشد باید او را از جنت بیرون کرد منظور از محمد خودش و جنت اشاره به محله جنت است.
----سپهبد نصراللهی فرمانده منطقه غرب کشور بر اثر پاکی و صداقت در بین مردم محبوبیت زیادی داشت و مردم واقعاً دوستش داشتند. در آن روزگار معمول چنین بود روسا و مدیران و شخصیت های دولتی در ایام عید نوروز و رمضان و قربان به دیدن ایشان می‌رفتند. روزی سپهبد نصراللهی به همراه عده‌ای برای تبریک به دیدن پدرم آمده بود. بعد از تعارفات و تبریک عید گربه پدرم که بسیار جالب و دیدنی بود می پرد روی کرسی. سپهبد نصراللهی با تعجب گربه را ورانداز نموده به پدرم می‌گوید: آقای مردوخ من تا به حال گربه ای به این بزرگی و زیبایی ندیده‌ام واقعا دیدنی است. بلافاصله پدرم می گوید: بلی گربه آیت الله، آیت الله گربه ها است.
---- سپهبد نصراللهی برخلاف سیرت خوب و انسان‌دوستانه اش چهره زیبایی نداشت. روزی به دیدن پدرم می آید که مشغول نوشتن فرهنگ مردوخ بوده است. سپهبد وقتی نقاشی ها را می‌بیند می‌گوید: آقای مردوخ من تا به حال آخوند نقاش ندیده‌ام. ایشان در جواب وی می‌گوید: تیمسار عزیز من در همه فن، حریفم، در وصف شمایل تو الکن.
---- یکی از فامیل برای نامگذاری نوزادش او را دعوت می کند. قبل از نامگذاری به او می‌گوید: اگر اجازه بفرمایید علاقه دارم او را اسدالله نامگذاری بفرمایید. پدرم می‌گوید: چرا او را از سایر فرزندان جدا می کنی؟ مگر پسران شما جعفر و صادق و صدیق و باقر نیستند؟ چگونه باعث می‌شوی که بعدها این پسر مورد اعتراض برادران قرار گیرد که از یک پدر و مادر هستند اما این یکی چطور دم دار از آب درآمده است.
---- پدرم مشکلی ثبتی داشته. مسئولین امروز و فردا میکنند. وقتی رضاشاه به سنندج می آید، پدرم ناچار به ایشان متوسل می‌شود. رضا شاه دستور می‌دهد سریعاً اقدام شود. بعد از گذشت سال‌ها در ملاقاتی دیگر می‌پرسد: راستی کار ثبتی شما درست شد؟ پدرم می‌گوید: دستور حضرتعالی به مانند قرآن است. رضا شاه خیلی خوشش می آید. دستی به سر و صورت می کشد و می پرسد چطور؟ پدرم می‌گوید: به مانند قرآن می بوسند و می گذارند توی طاقچه.
صفحات ۱۱۳- ۱۱۹
به نقل از کتاب "زندگینامه شیخ محمد مردوخ" نگاهی به زندگی اجتماعی و سیاسی آیت الله شیخ محمد مردوخ کردستانی، تالیف عبدالمومن مردوخ(آیت الله زاده کردستانی) سنندج: کالج، ۱۳۹۴.