رسیده بود بلایی، ولی به خیر گذشت.....
در گوشه ای از کتابخانه نشسته بودند. می دانستند کە معلم هستم. یکی می خواست راز نهان فاش سازد و دیگری اسرار بر کتمان داشت. 
آخر سر معلوم شد که یکیشان مادر هست و بنا به دلایلی به جای فرزندش، در کلاس درس، اعلام حضور می کند که غایب برایش ثبت نشود.
 نظر من را خواستند. 
عرض کردم در این که کار نادرستی است شکی نیست، چرا که همیشه اصل بر صداقت است. اما تنها نگرانی من برای فرزندانمان این است که با این عدم صداقت به آنها مجوز می دهیم و مجاز خواهند بود که در حوزه های دیگر عدم صداقت خود را نشان دهند و این گلوله برفی دروغ روز به روز بزرگتر شود.
 به بخش تحویل و تحول کتاب رفتم. عرض کردم لطفا این چند کتاب را برای فرزندم ثبت نمایید. 
یکی یکی همه را ثبت کردند. تعداد بیش از حد مجاز بود. دو عنوان مانده بود و اظهار لطف کردند که این دو عنوان را انتخاب کرده اید می شود با کارت عضویت شما ثبت کنیم و ایرادی هم ندارد. 
در کسری از ثانیه باید تصمیم می گرفتم که گرفتم و گفتم. نه. هرکسی، با کارت خودش باید کتاب به امانت بگیرد.
 و نگرفتم تا من نیز مشمول ٲتٲمرون الناس بالبر و تنسون انفسکم نشوم.
 هنوز از محوطه کتابخانه خارج نشده بودم که به خود گفتم: رسیده بود بلایی، ولی به خیر گذشت. 
بعد از چند دقیقه، با مسئول کتابخانه تلفنی حرف زدم. گفتم چه تله نامحسوسی کار گذاشته شده بود،  شکر خدا، این بار، جستم. 
حالا ملخک چند بار می تواند جستن را تمرین و تکرار کند که مهارت داشته باشد و آخر سر در جایی، در دستی گرفتار نگردد، خود داند.
گر نگهدار من آنست که من می دانم
شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد