خاكستري

نويسنده : خ . مرادي

...ناگاه ترسی شفاف وجودش را فراگرفت. پاهای سستش به او وفادار نماندند و دیوار به زبری پشتش را نوازش کرد. حالا دیگرسرمای استخوان سوز نه تنها ازآنِِ ِ فصل سرد، بلکه ازسینه ای برمی خواست که یاقوتش یخ زده بود.

 بلورهای یخی برف بر زیرانوار طلایی صبح می درخشند.

تنها؛تکیه بردیواري خمشده با چشمانی بسته و گاهي به افق خیره گشته.

چشم به راه است هنوز؟

درپی چیزی،کسی ست هنوز؟

یاکه شاید...

ترق ترق ترق صدایی می پیچد.از کفش هایی کوچک با قدم هایی کوتاه بر سنگفرش خیابان دراز. پسرکی می آید و جلویش بر زمین زانو می زند.

خیره به او.

"تو نیزتنهایی؟ تو را هم کسی در خانه اش راه نداد؟

پاسخی نشنید. تکانش داد. یکباره قطعه عکسی از جیب  پاره اش برزمین افتاد.

            پسرک آن رابرداشت و مات عکس خودش شد...  

آذرماه 89