همي آيد كه اندر بصره رئيسي بود به باغي ازان خود رفته بود .

چشمش به جمال زن برزيگر افتاد .

مرد را به شغلي بفرستاد و

زن را گفت :

درها دربند

گفتا : همه ي درها بستم الّا يك در كه آن نمي توانم دربست .

گفت : كدام دراست آن ؟

گفت : آن در كه ميان ما و خداوند است  جلّ جلاله .

مرد پشيمان شد و استغفار كرد.

كشف المحجوب

تصحيح : دكتر محمود عابدي

ص .