حكايتي ديگر  و دقايقي و حقايقي ديگرتر

و خردمند آن است كه به نعمتي و عشوه اي كه زمانه دهد فريفته نشود و بر حذر مي باشد از بازستدن كه سخت زشت ستاند و بي محابا و در آن بايد كوشيد كه آزادمردان را اصطناع كند و تخم نيكي بپراكند هم اين جهاني و هم آن جهاني تا از وي نام نكو به يادگار ماند و چنان نباشد كه همه خود خورد  خود پوشد كه هيچ مرد بدين نام نگرفته است.

در قديم الدّهر مردي بوده است نام او زبرقان - زبرقان بن بدر- با نعمتي سخت بزرگ و عادتي داشت كه خود خوردي و خود پوشيدي به كس نرسيدي تا حطيئه ي شاعر گفت او را شعر:

دع المكارم لاترحل  لبغيتيها                  واقعد فانّك انت الطاعم الكاسي

(( بزرگواريها را رها كن و به جستن آنها مرو و چه همانا تو حود آزمند خورش  لباسي))

وچنان خواندم كه چون اين قصيده ي حطيئه بر  زبرقان خواندند. نديمانش گفتند اين هجائي زشت است كه حطيئه تو را گفته است .زبرقان نزديك اميرالمؤمنين عمر بن خطّاب رضي الله عنه  آمد و شكايت و تظلّم كرد.

گفت داد من بده .   

عمر فرمود حطيئه را بياورند.

تا حطيئه را بياوردند گفت من دراين فحشي و هجائي ندانم و گفتن شعر و دقايق و مضايق آن كاراميرالمؤمنين نيست . حسّان ثابت را بخواند و سوگند دهد تا آنچه در اين داند راست بگويد.

عمر كس فرستاد حسان را بياوردند و او نابينا شده بود بنشست و اين بيت بر وي بخواندند.

حسّان عمر را  گفت يا اميرالمؤمنين:       

ما هجا و لكنه سلح علي زبرقان

(هجو نيست ولي بر زبرقان ريده است )

عمر تبسّم كرد و ايشان را اشارت كرد تا باز گردند.

 و اين بيت بمانده است و چهارصد واندسال است تا اين را مي نويسند و مي خوانند و اينك من به تازه نوشتم كه باشد كه كسي اين را بخواند و به كار آيد كه نام نكو يادگار ماند.

 

تاريخ بيهقي  جلد اوّل

 تصحيح خطيب رهبر

 ص .284  

1-فكر اصلي و هميشگي بيهقي كه دل بستن به دنيا نشانه ي حماقت است.

2-تلاش براي به يادگار گذاشتن نام نكو از خود به وسيله ي كمك به ديگران

3- نبايد فقط به فكر خود بود.

4-انتقاد پذيري اشخاص

5-گاهي اوقات اطرافيان آدمي راتحريك مي كنند پس نبايد فريب خورد.

6-مشكلات رابه پيش حاكم بردن و حاكم هم بايد گوش شنوا داشته باشد.

7-حاكم بايد در آنچه كه نمي داند دخالتي نكند.

8- انتقاد پذيري حاكمان و شنيدن حقيقت از كارشناس و آگاه به مسايل

و به قول امام سجّاد در صحيفه ي سجّاديه

پروردگارا به تو پناه می برم که ازآنچه نمی دانم سخن بگویم

وراه جویان را هم چون خویشتن در تیه گمراهی و ضلالت سرگردان سازم.

( زبان و ادبیّات فارسی - دوره ی پیش دانشگاهی - ص.11)