30/3/1974

  1. در چند روز گذشته، از این گله‌مند بودیم که جشنوارۀ «میربد» برگزار می‌گردد و از ما دعوت نمی شود هرچند ادارۀ ما هم، بخشی از وزارتخانه است. درحالیکه وقتی دکتر احسان پیگیر ماجرا شده بود مشخّص گردید که دو بلیط برای ما هم فرستاده شده امّا به دستمان نرسیده است. سپس من و دلشاد مریوان را تعیین کرد که برویم.
  2. تمام گفتگوها حول محور رفتن به کوه و نرفتن است. عجیب است که فلانی نرفته است؟! یا عجیب است که فلانی رفته است؟! هستند کسانی که رفته اند و کسی انتظار رفتنشان را نداشت؟! هستند کسانی که نرفته اند و بایستی قبل از همه می‌رفتند! این وضعیّت تعجّب‌برانگیز است!
  3. کسانی که از سلیمانیه می آیند بخصوص و از شهرهای دیگر می‌آیند این طوری حرف می زنند که این شهر حالت خلوت به خود گرفته است. عجیب است!.. ملّتی داخل شهرها را خالی می کنند و به روستاها و کوهها و کوهستانها روی می‌آورند.
  4. من در طول چهار سال گذشته گفته ام که این توافق آبکی به انجام نمی‌رسد! این دوستی و هم‌پیمانی میان پارتی و بعث فرومی‌ریزد! به یادم می آید که فقط چند روز پس از توافق میان آنها در 11 آدار 1970 در منزل خالد دلیر، جلسۀ هیئت مؤسّس اتحادیه نویسندگان را برگزار کردیم. صحبت به این توافق و ارسال پیام تبریک برای حمایت از آن کشیده شد.. گفتم: موافق نیستم چون باور ندارم که این کار سر بگیرد.

#کتاب

#خاطرات

#حسین_عارف

#کردستان_عراق

#تاریخ

#مهدی_سیّدی_هۆژان

#بیرەوەری

#نسکۆ

#www.hozhan.blogfa.com