مریدان مولانا
مریدان مولانا
"قصه ها آغاز کردیم." بارها گفته ام که اگر شرایط موجود بود این شش دفتر شاید با قدرت معنوی و جوشش مولانا و قدرت پذیرش و استعداد دریافت حسام الدین به شصت دفتر میرسید ولی در این صورت باز هم به همین شکل کنونی صورت بندی میشد به این معنی که با عشق آغاز میشد و به عشق هم می انجامید. اما شرایط برای مولانا موجود نبود. او داخل اجتماع بود و همچنان که اشاره کردیم مریدانی هم که گرد مولانا بودند به زعم بسیاری بی سرو پا بودند. بیشترشان افراد بسیار بسیار عادی و ساده ی اجتماع هیچ هویت و شأن و شکوه و فر و جاه و جلالی نداشتند، که حتی کسی مثل معین الدین پروانه که شدیداً شیفته مولانا بود و این مزار مولانا هم به همت بلند او و همسرش بنا شد و پولهای کلانی برای ساخته شدن این مزار بخشیدند، یک بار به مولانا گفت که "این ادمهای بی سروپا کیستند که دور خودت جمع کرده ای؟ اینها را رها کن. من از دربار و علما و اشراف و آن کسانی که سرشان به تنشان می ارزد. کلی مرید برایت می آورم". مولانا هم در جواب میگوید:«اینها به من نیاز دارند ایــنهـا میخواهند آدم شوند و تلاش من هم این است که اینها را آدم بکنم وگرنه اگر غیر از این است تو آدم پیدا کن من خودم می آیم مریدش میشوم» و به کنایه میگوید: « آن کسانی هم که تو روی آنها انگشت گذاشتی،آنها هم مثل اینها هستند، منتها شأن اجتماعی آنها با اینها متفاوت است و گرنه شان سلوکی و معنوی آنها با این افراد یکی است، هیچ فرقی با اینها ندارند، اما اینها نشان میدهند که ندارند و آنها نشان نمیدهند که ندارند.آنها مقداری حذق و زیرکی اجتماعی دارند» افلاکی در این باره چنین نقل کرده است:هم چنان شیخ محمود روایت کرد که روزی معین الدین پروانه در زاویه شیخ صدرالدین جمعیتی عظیم ساخته بود و حضرت مولانا هم در آن مجمع حاضر شده بود و چون به سماع شروع کردند از عظمت گرمی و شور او قیامتی برخاست و حضرت مولانا در عالم استغراق مستغرق شده؛ مگر کمال الدین امیر محفل در جنب امیر پروانه ایستاده به خبث یاران مشغول شد که مریدان مولانا عجایب مردم اند؛ اغلب عامی و محترفه و اعیان شهراند؛مردم فضلاء و دانا گرد ایشان کمتر میگردند؛ هر کجا خیاطی و بزازی و بقالی که هست او را به مریدی قبول میکند؛از ناگاه حضرت آن سلطان آگاه در میان سماع چنان نعره ای زد که همگان بیخود گشتند، فرمود که ای غر خواهر، منصور ما نه حلاج بود. شیخ ابوبکر بخارا نه نساج بود و آن کامل دیگر زجاج، حرفتشان به معرفتشان چه زیان کرد که رحمة الله علیه میگویی، پروانه را از آن هیبت پروا نمانده کمال الدین و پروانه سرباز کرده مستغفر شدند.صص. ١٣١-١٣٢
کتاب حسام الدین( خالق مثنوی معنوی)، کاظم محمدی، کرج: نجم کبری، بهار ١٣٨٥.
شێعر لای من