اوایل بهار بود. خبر دادند سردار معظم، پسر مشیردیوان از خانواده وزیری مقیم سنندج از طرف دولت به حکومت نصب گردیده است. مردم از این خبر خوشوقت شدند و طایفه ها با اینکه رودخانه ها در حال طغیان و عبور مشکل بود تا قریه زیویه شش فرسخی شرق سقز به استقبال او رفتیم. وقتی که او را دیدیم از طرز رفتارش چندان خرسند نبودیم زیرا مدتی بود «کور شو کور شو» حکام را فراموش نموده و تصور میکردیم این جبرها با پیشامد جنگ المللی از بین رفته لااقل حکام و مأمورین دولت یک قدری آدم شده اند و البته برای ترمیم خرابیهای چندساله وجودشان مغتنم است ولی برخورد با سردار اعظم به ما فهمانید خیلی از مرحله پرتیم.

فردای آن روز در حالی که قاپچی و یساول و زهرمار با کسکهای سرنقره سوارها را رانده و خود حضرت سردار معظم، یکه و تنها مانند سام نریمان -که گفتی تاره کشور ایران را از دست استیلای ترکها خلاص کرده در فاصله دو صف سوار اسب میراند. آه هزار رحمت بر... با این طمطراق، وارد سقزی - که من با خون جگر چندین مرتبه از غارت و یغمایش خلاص کرده بودم، شدیم. نمیدانم اجازه میدهید قدری از دوره عدالت این سردار نامی صحبت کنیم یا خیر؟ شاید به علت اینکه با زندگی خودم تماس دارد چندان خارج از منطق نباشد. قبل از اینکه وارد سقز بشویم با سیف الله خان پسر سیف الدین خان که از سنندج همراه او برگشته بود و با جهانگیرخان پسر علیخان افتخار دیوان پسر عموی پدرم که راه دور و درازی را برای استقبال او پیموده بودند وعده کرده بود، در مقابل وجهی که حالا فراموشم شده نیابت خود را مشترکا بدانها واگذارد!

از این طرف قادرخان و حاجی وهابخان که با دو نفر نامرده میانه خوبی نداشتند شروع به کار نموده که این مقام والا را از آنها بربایند. لدى الورود به سقز، مسابقه شروع شد. این جایش خنده دار بود. یکی از شرایط اولیه این بود؛ سردار حکمران حاضر شده بود هر کدام فایق شدند دسته دیگر را توقیف کند. واحد مقیاس گویا اول یک هزار تومان بود زیرا حاجی وهابخان و قادرخان حاضر شدند یک هزار و پانصد تومان بدهند. جهانگیر خان و سیف الله خان پانصد تومان دیگر را افزوده باز هم دسته دیگر مبلغ را بالا برده نصاب این پرده کمدی را به سه هزار تومان رسانیدند. در شبی که این قول و قرار قطع شد قرار بود فردا حاجی وهابخان و قادرخان و سایر آقایان طایفه را که با اینها منفق بودند توقیف کنند. نمیدانم از کجا اطلاع پیدا کرده بودند شبانه سوار شده به قریه کانی نیاز - که در یک فرسخی شمال شهر است- رفته بودند. من که به این پرده مضحک و ننگین از دور تماشا مینمودم و بی طرف بودم صبح از خواب بیدار شدم دیدم یک نفر آمده گفت: حضرت سردار شما را میخواهد. این را هم ناگفته نگذاریم در طی این مدت همیشه سردار به من میگفت: من خیلی با شما مرحمت دارم ولی شنیدن این، کلمه این جمله به اندازه ای در گوشهای من ناهنجار و دلخراش بود که نمیدانستم به هیچ وجه از او تشکر بنمايم. واقعاً با من لطفی داشت ولی اعتراف میکنم من درباره او کمترین ارادتی نداشتم زیرا با وضعی که او داشت و عفت قلم اجازه نمیدهد در اینجا بنویسم مرحمت او را برای خود خیلی تنگین می شمردم. باری وقتی به حضور مبارکش رفتم اتاق را خالی نموده شروع به تهدید آقایان -که کنار کشیده بودند- نمود. ولی در عین این غرشها و اهانتها از گفته هایش معلوم بود زیاد میترسید بالاخره به جر مقال، صحبت را روی این زمینه کشید که من میخواهم نیابت خود را به شخص بیطرفی بدهم زیرا از هر دو طرف و این دسته بندیها بیزارم. حالا شما حاضرید آن را بپذیرید؟ گفتم به هیچ وجه. گفت: میدانم شما میل ندارید از شما بیش از دوهزار تومان نمیگیرم. گفتم خیر مقصودم این نیست فقط از عهده من خارج است. بالاخره ناچار شد با قادرخان و حاجی وهابخان کنار آید و نیابت خود را در مقابل سه هزار و پانصد تومان بدیشان تفویض و بلافاصله جهانگیرخان را توقیف نمود ولی چه توقیفی! مانند اینکه کینه پدرکشی داشته باشند زجرها دادند!

همین که حضـرت سردار از این قسـمت فراغت حاصل نمود زنجیر معدلت را گسترد! بر فقیر و غنی ابقا ننمود. بارها این جمله از او شنیده می شد: «یکصدهزار تومانی را تحصیل میکردیم و در تهران کیفی می نمودیم بسیار خوب بود». در بین نوکرهایش هم گفتن این جملة زير معمول بود: « اهالی سقز آبستن هفت ساله میباشند باید در ظرف مدتی که ما در اینجا هستیم وضع حمل کنند». متاسفانه کسی جرأت نداشت به آقایان عرض کند در طی مدت این چند سال اهالی فلکزده این قسمت در زیر یوغ بیگانگان بودند شما کجا بودید که این درخت بارور را برای امروزتان حفظ کنید؟ نوکرهای عجیب و غریبی که به قول خودشان چندین سال بود دندانشان به خون مردم آلوده نشده بود همراه داشت، عموما دهان خود را برای مکیدن خون بیچارگان باز نموده بودند. با حرارت غیرقابل وصفى شروع به کار نمودند. چه جور کاری! پناه میبرم به خدا؟

صص.107-110

منبع: خاطرات من، عبدالله ناهید( افتخار)، به اهتمام احمد قاضی، ویرایش و تعلیقات: شهباز محسنی، تهران: شیرازه کتاب ما، چاپ دوم، فروردین 1401.