«هنر یا زندگی؟»

به نظر من هنرمند واقعی نمی‌تواند از آشفتگی دور بماند. در حقیقت، روح بلند پرواز او طالب آزادی و آشفتگی است و متاسفانه زندگی آشفتگی را دوست ندارد.زندگی می خواهد همه چیز نظم و ترتیب داشته باشد و روی هر کاری از چند جهت حساب شود، درحالیکه هنر از این حسابها سرش نمی شود.

اینکه گفتم هنرمند واقعی، برای آن است که عقیده دارم که هنرمندی که بدون تظاهر (با) تمام وجودش برای هنر کار کند، دلش برای هنر بتپد، همۀ فکرش فقط متوجه هنرش باشد، هنرمند واقعی است. روی هنر حساب کردن، استفاده کردن، انتظار تشویق و تقدیر داشتن، این‌ها خصایص کسانی است که به هنرمندی تظاهر می‌کنند و هنرمند واقعی نیستند.

و اما هنرمند واقعی هرگز نمی‌تواند اهل حساب نظم و ترتیب و سایر امور مربوط به زندگی باشد زیرا این کارها وقت او را تلف می‌کند، آن هم وقت گرانبهایی که باید در راه هنر صرف شود. مثلاً من هرگز دفتری تهیه نکرده‌ام که آهنگ‌هایی را که می‌سازم به ترتیب در آن بنویسم. چه بسا که نیمه شب از خواب برخاسته‌ام و روی یک تکه کاغذ، موضوعی یا آهنگی را یادداشت کرده‌ام. همین الهامات گاه به گاه و همین یادداشت‌های پراکنده اساس کار مرا تشکیل داده است. امان از روزی که وقتی به خانه می‌روم، ببینم مثلاً برای کرسی گذاشتن،کاغذهای مرا منظم کرده باشند. ساعت‌ها باید وقت صرف کنم و در میان آن کاغذهای منظم شده یادداشت‌های خودم را پیدا کنم.

این‌ها به کنار مسئله اساسی مسئله نان است. زندگی شوخی‌بردار نیست یعنی برای زنده بودن باید نان خورد و برای نان درآوردن باید تلاش کرد و این وقت عزیز و پر ارزشی که باید صرف هنر شود صرف زندگی می‌شود. اغلب شاگردان من به من می‌گویند: آقا اگر فلان ردیف را شما ننویسید یا نت فلان آهنگ را تنظیم نکنید دیگر بعد از شما کسی نیست که این کارها را بکند. من هم خودم خیلی میل دارم و آرزو دارم که تا آنجا که میسر است و تا آنجا که خاطره‌ام یاری می‌کند، آنچه می‌دانم بنویسم و نگذارم آثار بسیار ارزنده و گرانبهایی که باید برای ما بماند، از بین برود ولی مگر زندگی می‌گذارد؟ مگر زندگی امان می‌دهد؟

بیشتر وقت من صرف مبارزه با زندگی می‌شود. کار هنری مخصوصاً در ایران خیلی ناکامی دارد. خیلی زجر دارد اما ناگفته نگذارم که بین این ناکامی و زجر چون برای همسر و در راه آن است بسیار بسیار لذت بخش است؛ لذتی که هیچ زبانی قادر به توصیف آن نیست ولی اگر بخواهیم روزی هنر را به خاطر این ناکامی‌ها کنار بگذاریم آن وقت تنها چهره مخوف زندگی روبروی ما است. زندگی بدون هنر!

زندگی بدون هنر که من هرگز تصور آن را هم نمی‌توانم بکنم شاید شبیه یک جور زندان سیاه است که حتی در آن همه گونه حقی را از انسان سلب کنند و تنها شام و ناهاری جلویش بگذارند تا به تدریج بمیرد.

من بسیاری از هنرمندان بزرگ و واقعی را در همین ایران خودمان می‌شناسم و در همین رشته موسیقی سراغ دارم که وقتی به زندگی پیوستند نور هنر در وجودشان رو به خاموشی گذاشت و آن آتش سوزان به سردی گرایید.

زن و زندگی با هم پیوند ابدی دارند. همانطور که زن میل دارد شوهر هنرمند را به سوی زندگی بکشد، هنر هم با همان شدت یا بیشتر هنرمند را به سوی خود می‌کشد و در این کشمکش روح هنرمند در هم خرد می‌شود و هنر از بین می رود. در راه هنر و اعتلای ان بادی همه چیز وقف شود.( صبا ۱۳۳۶ الف: 14)

صفحات ۲۰۱ تا ۲۰۲۳

به نقل از کتاب در قفس( درباره ابوالحسن صبا)، فرهود اصغرزاده،

تهران: فنجان، چاپ سوم، بهار 1401.