نام کتاب : صحرای تاتارها

نویسنده : دینو بوتزاتی( 1906- 1972 ) مترجم : محسن ابراهیم

محل نشر :تهران  ناشر :مرکز   تاریخ نشر : 1379 تعداد صفحه : 264                

دینو بوتزاتی برای من با مجموعه داستان های کوتاه کوسه کشف شد. داستانهایی کوتاه ،جذاب ، نفس گیر و به فکر فروبرنده درباره ی هویت انسان.

سپس کتاب پنجاه داستان از او و سرانجام همین رمان صحرای تاتارها را خواندم . که فیلمی هم از روی آن ساخته شده که در ارگ بم فیلم برداری شده و متاسفانه هنوز نتوانسته ام نسخه ای از آن را پیدا کنم و ببینم.

رمان درباره ی افسر جوانی است که او را برای خدمت به قلعه ای در مرز می فرستند. زرق و برق شهر را رها می کند به این امید که مدت کوتاهی را در آنجا بگذراند و به زودی به شهر بازگردد.

در قلعه هم افرادی زندگی می کنند که همین اهداف را داشته اند . همه منتظر جنگی معهود با دشمن هستند و به این امید در آنجا ماندگار شده اند.

جووانّی دروگو – قهرمان داستان- حدود سی سال از زندگیش را در قلعه می گذراند. هنگامی شایعاتی مبنی بر آغاز جنگ پخش می شود که جووانّی دروگو مریض است و او را به شهر و برای استراحت منتقل می کنند هر چند که نمی خواهد چنین لحظه ای را که یک عمر منتظرش بوده از دست بدهد با فرمان مافوق باید آنجا را ترک کند.

کتاب سی فصل دارد و هر فصل گوشه ای از زندگی جووانّی دروگو را بازگو می کند.

این قلعه را می توان نمادی از دنیا گرفت که هر کسی چند صباحی در آن به سر می برد در پی رسیدن به آرزوها و اهدافی است و آنگاه که رسیدن  نزدیک است باید وداع کرد و چه پایان سرد و غمناکی در انتظار ساکنان قلعه – دنیا- است.

در قسمت هایی از کتاب عجیب حال و هوای جووانّی دروگو را درک می کنم. خودم از سال 72 از زادگاهم بیرن آمده ام و دیگر گاهگاهی و فقط چند روزی سری به آنجا می زنم. در شهر که می گردم همه ی قیافه ها جدید و ناآشنا هستند و نسلی دیگر از راه رسیده اند که در همه چیز با هم تفاوت داریم از ظاهر و پوشش و علایق و افکار گرفته تا همه چیز... . قصدم برتری کسی بر دیگری نیست فقط تفاوت ها را می گویم.

و اما قسمتی از کتاب که حال من و امثال من می باشد:

بیگانه در شهر به دنبال دوستان قدیم گشت. فهمید حسابی درگیر کسب و کار شده اند. در بده بستان های بزرگ.در مشاغل سیاسی........هر کسی راه متفاوتی را در پیش گرفته بود . طی این چهار سال از هم دور شده بودند. هر چه سعی می کرد ( اما او هم شاید دیگر قادر نبود ) نمی توانست صحبت های قدیم شوخی ها تکیه کلام ها را پیش بکشد.در شهر به دنبال دوستان قدیم می گشت – و خیلی بودند-اما فقط خود را تنها در پیاده  رو می یافت با بسیاری ساعات پوچ پیش رو تا قبل از فرارسیدن شب.  ص. 168-169

و  سرانجام  جووانّی دروگو آخرین لحظات عمرش را در مسافرخانه ای تنها و غریب می گذراند.

 در انتظار مرگ است.

شما هم حتماً بخوانید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1