گزیدهای از تحفهالمریدین ماموستا وفایی
گزیدهای از تحفهالمریدین
و همچنین زمستانی مرحوم برادر این حقیر محمّدامین در خانقاه مشغول عمل طریقت بود چلّه میکشید. شبی بعد از فریضه ی عشا با یکدیگر نشسته بودیم. این حقیر از غلبهی آرزوی وطن و کثرت اشتیاق دیدار فرزندان بهمقتضای حدیث صحیح نبوی؟ صا؟ كه (أولادنا أكبادنا) اظهار دلتنگی و ملالت میکردم و از درد مفارقت تأسّف میخوردم.
(رباعیه ۱۲۰)
روزی غم یار در دل من بگرفت
آتش به وفایی زد و خرمن بگرفت
دل را چو به دل ره است یار آمد و گفت:
آه تو مـــــرا کشید و دامـــن بگرفت
و میگفتم این دفعه اگر زمستان تمام بشود و بهار بیاید به اتّفاق یکدیگر رخصت گرفته به وطن میرویم و به کسب عملی مشغول میشویم، دیگر تاب و طاقت آوارگی و غربتکِشی ندارم و ده دوازده سال است که از وطن دور افتادهام. دوری اصحاب و مهجوری احباب بس است.
در این اثنا دیدم که نوری ساطع در میان این حقیر و برادرم ظاهر و لامع شد و مثال سُهیل یمانی میتایید و میدرخشید
(رباعیه۱۲۱)
هجران تو ای صنم بدان سانم کرد
مانند وفــــایی ز دل و جانم کرد
گفـتم که ز زلف تو شکایت بکنم
داغی شد و از گفته پشیمانم کرد
و زمانی این شعلهی نور درخشان ایستاد و این حقیر تماشای او میکردم. اگر چه این ادراک به حسّ معنوی بود ولی اینقدر این شعلهی نور غلبه داشت و شفّاف درخشان و پرتوافکن بود که گویا به حسِّ ظاهری هم دیده میشد. به برادرم گفتم که من در این ساعت چنان میفهمم که آن حضرت در منزل مبارك خودشان متوجّه به من و شماست. پس برادرم هم چشم برهم نهاد و بعد از دو دقیقه گفت که شما راست میگویی. ظاهراً این نور اثر توجّه آن حضرت باشد. من هم از گفتگوی سابقه و مذاکرهی وطن در صورت ظاهر انابت و پشیمانی پیش آورده. این دفعه گفتم، تا من زنده باشم از اینجا نمیروم و انشاءالله دست از ملازمت و خدمت آن حضرت برنمیدارم. اگر بهار بیاید به عزم بازدید وطن اجازتی میگیرم و باز به این آستان که قبله و کعبهی راستان است مشرّف و جبینسا میشوم و در این گفتگو بودم که آن نور روشن غایب شد.
(رباعیه ١٢٢)
گفتم صنما تو قبلهی روی منی
و از قدّ بلند و سرو دلجوی منی
هرگز ندهــــم به رتبهی پادشهی
گویی که وفایی تو سگ کوی منی
بعد از لمحهای غلامی آمد و گفت: میرزا آن حضرت میفرمایند خودش بیاید و برادرش را هم بیاورد. معلوم کردیم که آن حضرت از تمامی گفت و شنود ما مخبر و مطلّع بودهاند. با کمال شرمندگی و خجلتزدگی هر دو به حضور مباك مشرّف شدیم. هنوز اجازت قعود نیافته بودیم که آن حضرت فرمودند: میرزا، بگو ببینم با برادر خودت به چه تدبیر و مشورت مشغول هستی و چه فکر و تدبیری پیش آوردهای و امشب با یکدیگر چه میگفتید؟ راست بگو. عرض کردم: قربانت شوم، با برادرم حالا که رسول غلام آمد میگفتم ترک خدمت و ملازمت آن حضرت نمیکنم و انشاءالله تعالی تا حیات باقی است در این آستانه تا میتوانم به خاکبوسی قدم مبارک میگذرانم. در موسم بهار برای بازدید وطن رخصت میگیرم و بعد از چندی بازمیآیم. آن حضرت آنقدر تبسّم کردند که رنگ و روی مبارک سرخی گرفت و چشمهای مبارک پر آب شدند، باز فرمودند: میرزا گفتگو و مشورت اوّلی را هم چرا اظهار نمیکنی؟
(رباعیه (۱۲۳):
استاد ادب نصیحتی کـــــــــرد بیان
کین پند به دل نویس بر صفحهی جان
خواهی نشوی چو نامه دوروی وسیاه
مانند قلم مشو وفــــــــایی دو زبان
عرض کردم قربانت شوم، خودتان که چون از گفتگوهای اول و آخر ما بندگان خبردار بودند، دیگر حقیر چرا منفعل میفرمایند و از تقصیر نمیگذرند؟ باز تبسّمکنان فرمودند که در پیش من و در نظر من باشی برای شما بهتر است و اگر بروی هم نمیتوانی باز نیایی و این رباعی را خواندند
(رباعیه: ١٢٤):
رشتهای در گردنم افکنده دوست
تار و پودش از محبّتهای اوست
گه به کعبه، گه به دیـــــرم میکشد
میکشد هرجا که خاطرخواه اوست
صص.405-407
منبع: بیرهوهرییهکانی وهفایی(تحفهالمریدین): دانراوی عهبدوڕڕەحیم سابڵاغی، له فارسییهوه: محهممهد حهمهباقی، سنندج: کردستان،1402.
تقدیم به
همراهان و دوستانِ « عصر کتاب بهاران»
در کتابخانۀ ش. برهان عالی سنندج
www.hozhan.blogfa.com
شێعر لای من