5

6/4/1974 داخل قطار

  1. به طرف بغداد راه افتادیم. یک کابین دونفره. پیش از این چنین چیزی به خود ندیده‌ام. سالیان دور وقتی با قطار سفر می‌کردم، (کرکوک- بغداد) یا (بغداد -بصره)، سوار قطار درجۀ سه می‌شدم و عذاب می‌کشیدم. امّا الان در کابین دونفره هستم. بدون تردید دلشاد هم مثل من است.
  2. الطیّب الریاحی پیداش شد چون پیشتر شمارۀ کابین را بهش داده بودیم. شروع به صحبت کردیم دربارۀ هردوطرف. درد دل کردیم. مشخّص شد که او از پاریس آمده نه از تونس. پیشتر به پاریس فرار کرده و از آنجا دعوت شده است. او دربارۀ تونس برای ما صحبتهای زیادی کرد و ما هم دربارۀ کرد برای او زیاد حرف زدیم. حال و احوال همدیگر را خوب می فهمیدیم. نصیحتش کردیم نکند که در این کشور بماند و مقیم گردد. چون در این شرایط انسان را از انسانیّت خالی می‌کنند. و شاید خیلی اوقات هم انسان را در گردابی می‌اندازند بدون اینکه خودش بفهمد. از صحبتهایمان سراسیمه شد. از ظاهرش می فهمید که او از دور چیزهایی شنیده است و الان از نزدیک چیزهای دیگری می‌شنود.