چرخهای از خوشبختی و شادی
چرخهای از خوشبختی و شادی
پائولو کوئیلو
میخائیل، باز با صدایی که از خودش نبود، گفت: «در اسطورۀ آفرینش مغولی، گوزن و سگ با هم ملاقات میکنند. دو موجود با سرشت متفاوت: در طبیعت سگ وحشی گوزن را میکشد و میخورد. در اسطورۀ مغولی هر دو درک میکنند که برای بقا در محیطی خصمانه به کیفیّتهای آن دیگری نیاز دارند و باید با هم متحّد شوند.
»برای همین اوّل باید عشقورزیدن را بیاموزند. و برای عشقورزیدن، باید از آن که هستند دست بکشند، وگرنه هرگز نمیتوانند همزیستی کنند. با گذشت زمان، سگ وحشی کمکم میپذیرد که غریزهاش که همیشه معطوف به مبارزه برای بقاست، اکنون هدفی بزرگتر یافته: یافتن کسی که با او جهان را بسازد.»
مکثی کرد.
«وقتی میرقصیم، به گرد همان انرژی میگردیم که تا درگاه بانو صعود میکند و با تمام نیروی او به سوی ما باز میگردد، همان طور که آب از رودها تبخیر میشود ابر میشود و به شکل باران برمیگردد. امروز داستان من دربارۀ چرخۀ عشق است:
یک روز صبح کشاورزی درِ صومعهای را زد. راهب در را باز کرد و کشاورز خوشۀ انگور بزرگی را به طرفش دراز کرد.
«برادر دربان عزیز این بهترین محصول تاکستانم است. آمدهام تا هدیهاش بدهم به شما.»
« ممنونم! الان برای پدر روحانی میبرمش، حتماً خیلی خوشحال میشود.»
«نه، این را برای شما آوردهام.»
«برای من؟ من که قابل این هدیۀ زیبای طبیعت نیستم!»
« هر موقع در میزنم، شما در را باز میکنید. وقتی محصولم در خشکسالی نابود شد و به کمک احتیاج داشتم، شما هر روز به من تکهای نان و جامی شراب میدادید. دلم میخواهد این خوشۀ انگور، بخشی از عشق آفتاب و زیبایی باران و معجزۀ خدا را به شما برساند.
برادر دربان خوشه را جلویش گذاشت و تمام صبح را به تحسین آن گذراند: واقعاً زیبا بود. برای همین، تصمیم گرفت آن را نزد پدر روحانی ببرد. پدر روحانی همیشه او را با جملات خردمندانه، راهنمایی و تشویق میکرد.
پدر روحانی خیلی از انگورها خوشش آمد، امّا یادش آمد که یکی از برادرهای صومعه بیمار است. گفت: این خوشه را به او بده. خدا میداند شاید کمی دلش را شاد کند.
امّا انگورها مدّت زیادی در اتاق برادر بیمار نماند. او هم فکر کرد برادر آشپز از من مراقبت کرده و بهترین غذاهایش را به من داده. مطمئنم این انگورها خوشحالش میکند. انگورها را به او داد و گفت:
وقتی برادر آشپز موقع ناهار جیرۀ او را آورد، برادر بیمار انگورها را به او داد و گفت:
«مال شماست. شما همیشه با محصولات اهدایی طبیعت در ارتباطید. حتماً میدانید با این شاهکار خدا چه بکنید.»
زیایی آن خوشۀ انگور، برادر آشپز را به حیرت آورد و به دستیارش گفت: « با دقّت در کمال آن انگورها تأمّل کند. بعد گفت این انگورها آن قدر زیباست که هیچکس بیشتر از برادر خادم و نگهبان انبار ظروف مقدّس که خیلیها او را مرد مقدّسی میدانند قدرش را نمیداند.
برادر خادم هم به نوبۀ خود، انگورها را به جوانترین نوآموز داد تا به او بیاموزد که شاهکارهای خدا در کوچکترین جزئیّات آفرینش حضور دارد. وقتی نوآموز انگور را گرفت، قلبش سرشار از عظمت پروردگار شد، چراکه تا آن موقع خوشۀ انگوری به آن زیبایی ندیده بود. همان موقع به یاد اوّلین باری افتاد که به صومعه آمد، و به یاد کسی افتاد که اوّلین بار در را به رویش گشود؛ او بود که اجازه داد او امروز در میان کسانی باشد که قدر گذاشتن به معجزات را بلد بودند. برای همین پیش از غروب خوشۀ انگور را برای برادر دریان برد.
«بخورید و لذّت ببرید. شما همیشه اینجا تنهایید. این انگورها میتواند حالتان را جا بیاورد.»
برادر دربان پی برد که آن هدیه به راستی در تقدیر تصیب او بوده است. انگورها را دانه دانه مزمزه کرد و شاد خوابید. بدین ترتیب، چرخه بسته شد؛ چرخهای از خوشبختی و شادی، که همیشه گرد کسانی باز میشود که در تماس با انرژی عشقند.»
صص. 145-147
منبع: زهیر، پائولو کوئیلو، ترجمۀ آرش حجازی، تهران: کاروان، چاپ پنجم، 1384.
#کتاب
#ادبیات_آمریکا_لاتین
#رمان
#پائولو_کوئیلو
#آرش_حجازی
#انتشارات_کاروان
#مهدی_سیّدی_هۆژان
شێعر لای من