بوی جادویی

فرّخ نعمت‌پور

ترجمه از کردی به فارسی: مهدی سیّدی

(ترجمه‌‌‌ای برای همراهانِ کتابخوان در عصر کتاب بهاران سنندج)

همیشه عاشق این بو بود. بویی ترکیب‌شده از مرکّب و از درخت و از اندیشۀ آدمی. بویی که به همۀ زمان‌ها شباهت داشت. با این بو هم به گذشته می‌رفت و هم دور دور در آینده‌. در این سفرها تبدیل می‌شد به تمام زندگی، به همۀ مردگان. تبدیل می‌شد به تمام موجودات زنده و غیرزنده‌ای که روزی از روزها از این راهرو «وجود» عبور کرده‌اند. بویی که خود «وجود» بود.

کتابخانه در محلّۀ زهواردررفتۀ شهر بود. خانه‌ای گلی و قدیمی. کتاب‌ها را در زمان جنگ به اینجا آورده‌بودند. می‌گفتند کتاب زودتر از هر چیزی آتش می‌گیرد. همین طوری هم بود. وقتی کتاب‌ها با اوّلین خمپاره آتش گرفتند خیلی سریع آتش گسترش یافت و محلّه‌ای از شهر را کامل فراگرفت.

به ویژه در زمستان‌ها صبح زود، به سرعت از خواب بلند می‌شد و می‌رفت قبل از این که کتابخانه باز شود، در حیاط و جلوی در چوبی قدیمی‌اش می‌ایستاد و در میان برف‌ها منتظر کارمند پیر می‌شد. درحالی‌که برف می‌بارید و دانه دانه به روی سر و شانه و گردنش پایین می‌آمد منتظر آن کلید پیر و زنگ‌زده می‌ماند که قرار بود از جیب کهنه و پاره پوره یکبار دیگر بیرون بیاید و درِ ساختمان جادویی را برای روز دیگر برای همیشه باز کند. بو آنقدر جادویی بود که بیرون را هم فراگرفته بود.

به محض بازشدن در به سرعت وارد می‌شد. کارمند هم همیشه با تبسّم و مهربانی راه را برایش باز می‌کرد که جلو بیفتد. او هم جلو می‌افتاد. خجالت هم نمی‌کشید. اصلاً وقت خجالت‌کشیدن نبود. جلوافتادن و واردشدن، بزرگ و کوچک نمی‌شناسد. علاقه تنها شناسنامه و گذرنامه بود.

داخل کتابخانه در میان راهرو و قفسه‌های به‌هم‌فشرده و آشفته می‌گشت. می‌ایستاد و درحالی‌که کتاب‌ها را پشت‌ورو می‌کرد؛ تلاش هم می‌کرد که آنها را هم بو بکشد. دیگر اینجا بو آنقدر تند بود مانند خود بو. مست مست. خوشبختانه کارمند هم زیاد پنجره‌ها را باز نمی‌کرد به خاطر زمستان، یا ندانم‌کاری و از سر تنبلی. یا از ترس دزدی. نمی‌داند. همین‌قدر می‌فهمد که این کار خودبه خود، رفتار خوبی بود.

این بو جدا از مرکّب و درخت و اندیشه، ریشه در چند جای دیگر هم داشت: در تاریخ، در نسل‌های گذشته و آن نگاه و نفس‌هایی که دیگر به عنوان نگاه و نفس باقی نمانده بودند. تو گویی همچون برفی است که در زمستان‌های نامعلوم آمده باشد. بعدها برای همیشه گم شده باشند.

کتابخانه بوی دلتنگی هم داشت.

او که کتاب‌های امانی را زیر بغلش می‌زند و به طرف خانه راه می‌افتد، احساس می‌کند دلتنگ‌ترین آدم دنیاست با آغوشی از مرکّب و درخت و اندیشه و تاریخ. نگاه و نفس‌های گم‌شده. می‌خواهد سریع به خانه برسد برای اینکه با بازکردن صفحات، دوباره همۀ آنها را مانند دانه‌های برف بیرون به زندگی برگرداند... داخل زندگی خودش و آن دنیایی که او هم قرار بود مانند دانه برف در آن آب شود.

وقتی صفحات را ورق می‌زند، موج بو در خانه‌شان به حرکت درمی‌آید. خوشبختانه کسی به او تذکّر نمی‌دهد. متوجّه شده که بعضی اوقات درختان از راه پنجره به داخل اتاق سرک می‌کشند.

شبها زیر نور فانوس، درحالی‌که همۀ دنیا در خواب خوش به‌سرمی‌برند و خروپف می‌کنند او با تمام شش‌هایش بو را سرمی‌کشد و چشم‌هایش به دنبال واژه‌ها و جملات می‌دوند. این دویدن‌ها به پایان نمی‌رسند. گفته‌اند اگر در این دویدن‌ها به زمین نیفتی سرانجام به خطّ پایان می‌رسی.

چقدر دوست دارد نه فقط کتابخانۀپیر و حیاطش، بلکه تمام دنیا این بو را داشته باشند. شب‌ها قبل از اینکه خوابش ببرد به فکر این رؤیایش می‌افتد. چه کاری بکند خوب است؟ باید راهی باشد. کتاب‌ها می‌گویند: «هرچیزی در این دنیا امکان دارد. حتّی نشستن در برابر خدا و با او حرف‌زدن. یا خود ریختن تمام آب‌های دنیا در یک بطری و نگاه‌کردن به شنای نهنگ‌ها در آن. نهنگ‌های متنفّر از ساحل.

یک شب خواب می‌بیند که دنیا در آغاز خلقت است.آفتاب در شروع اوّلین انفجار خودش هست برای پیدایش سیّارات و ستارگان.در خواب او، آفتاب گلوله‌ای آتشین و سوزاننده هست از کتاب، از کتاب‌ها. وقتی انفجار رخ می‌دهد آفتابی از کتاب و چندین کتاب سیّاره‌ای و بی‌نهایت کتاب ستاره‌ای ریز ودرشت از او به وجودمی‌آید. از آن پس زمین آمادۀ حیات است.

یک شب خواب می‌بیند. در خوابش کارمند پیر، کلید را در کف رودخانۀ کنار شهر می‌اندازد و گمش می‌کند. حالا امکان دارد برای همیشه درهای کتابخانه باز باشد. او از ترس اینکه کتاب‌ها را بدزند یا کتابخانه آتش بگیرد از خواب می‌پرد. امّا چرا ترس؟ چه چیزی بهتر از این است که همۀ مردم شهر کتاب بدزند. آنگاه تمام خانه‌ها بوی کتاب می‌دهند.

مدّتی است چند نفر دیگر مانند او به کتابخانه رفت‌وآمد می‌کنند. مانند او میان برف‌ها می‌ایستند و در انتظار کلید زنگ‌زده را هستند. همه با هم ایستاده‌اند. احساس می کند که بوی کتاب در حیاط شدیدتر است. تعجبّ می‌کند وقتی از کنارشان می‌گذرد بوی کتاب می‌دهند. برمی‌گردد و نگاهشان می‌کند. پس شهر چندان هم بیگانه نیست.

از آن روز می‌فهمد برای اینکه همه جا بوی کتاب بدهد، باید همگی مانند او آن چند نفر دیگر در زیر برف انتظار بازشدن در را بکشند و بعد در میان قفسه‌ها بگردند و کتاب‌ انتخاب کنند. باید همۀ شهر به آنجا بیایند. به فکر خواب گم‌شدن کلید در کف رودخانه می‌افتد.

الان هر شب در زیر نور فانوس و زمانی که برف می‌بارد و دانه‌های برف بی‌رحمانه همه جا را می‌پوشانند او کتابی را می‌خواند که ردیف انسان‌ها مانند یک صف باریک و دورودراز ایستاده‌اند یک سر این صف جلوی در کتابخانه و سر دیگر آن در جایی آنقدر دور که گم می‌شود.

مهم نیست که افراد آخر صف دیده نمی‌شوند. مهم این است که همه به این طرف می‌آیند. روزی نفرات آخر هم پیدایشان می‌شود. شاید در یک روز بهاری و زمانی که نه تنها هنگام برف، بلکه در میان گل‌های داخل حیاط، انتظار کارمند پیرِ کلید به دست را بکشند برای بازشدن در جادویی. همین که زندگی فرصت بیشتری به جسم پیرش بدهد.

زندگی به گونه‌ای پیش برود که تمام فصل‌ها حیاط پر از رفت‌وآمد شود.

ناگهان یک روز از خواب بلند می‌شود و به کتابخانه می‌رود. می‌بیند که در حیاط گُل و برف در کنار هم هستند. درحالی‌که در بخشی از آسمان برف کم کم می‌بارد؛ در بخش دیگرش آفتاب می‌درخشد. در حیاط هم آدم‌ها، برخی داخل برف و برخی دیگر میان گل‌ها انتظار می‌کشند. آن کارمند پیر هم الان هم بوی برف می‌دهد هم بوی گل. به فکر فرومی‌رود که الان کجا بایستد. در میان برف یا در میان گل‌ها؟ از وقتی که به یاد دارد بیشتر در میان برف انتظار کشیده است و فقط در میان برف بوده که بوی کتاب به مشامش رسیده است.

می‌رود و دقیق در مرز میان آنها می‌ایستد. یک طرفش از سرما می‌لرزد و در طرف دیگرش احساس گرمی می‌کند. عیناً مانند زمان خواندن کتاب. به دو نفر کنارش نگاهی می‌اندازد. یکی از آنها سراپا امید و دیگری هم سرد سرد. از چشم‌هایش خنجری نامرئی می‌درخشد.

به این فکر می‌کند که امکان دارد همۀ افراد این صف دور و دراز این طور باشند.

به یاد عشق خودش می‌افتد. یاد بویی ترکیب‌شده از مرکّب و از درخت و از اندیشۀ انسان. خوب با این حساب، امید و درخشش خنجر از کدامیک از آنهاست؟ از مرکّب، از درخت یا از اندیشه؟ همه چیز به اندیشه اشاره می‌کنند. مرکّب و درخت، بی‌آزارترین موجودات جهان هستند.

از عشق خودش متنفّر می‌شود. از بوی کتاب متنفّر است. امّا دیگر هم خودش، هم خانه‌‎اش و هم صف دورودراز جلوی کتابخانه این بو را می‌دهند. بویی که تا چشم کار می‌کند اشاره است به امید و به خنجر... به امیدددد وووو خنجرررررر.

24/5/1404 - 20/6/1404

سەرچاوە:

تەماتەی ئەهرامی سەلاسە: بۆنی سیحراوی، فەڕۆخ نێعمەتپوور، کەرەج: مانگ، 1393.

لاپەڕەکانی 97 تا 101