جغدی كه خدا بود
جغدی كه خدا بود
جمیز تربر:
ترجمۀ مهشید امیرشاهی
یكی نبود و آن كه بود جغدی بود كه نیمهشب بیستارهای بر شاخۀ درخت بلوطی نشسته بود. دو موش صحرایی، میخواستند بیصدا و بدون اینکه توجهی به خود جلب کنند، از آنجا بگذرند. جغد گفت: "اهو!" موشها، كه نمیتوانستند باور کنند، در آن تاریكی ضخیم كسی قادر است آنها را ببیند، با ترس و تعجب پرسیدند: "با كی هستی؟" جغد گفت: "با تو."
موشها متعجب بازگشتند و به سایر مخلوقات دشت و جنگل گفتند كه جغد عظیمترین و عاقلترین مخلوقات است، زیرا در تاریكی قدرت بینایی دارد و میتواند هر سوالی را پاسخ گوید، پرندهای كه منشی بود، گفت: "در این باره تحقیق خواهمکرد."
و شب دیگری كه باز بسیار تیره و تار بود به سراغ جغد رفت و پرسید:
- "این چند تاست؟"
- " دو."
و پاسخ صحیح بود.
پرنده منشی پرسید: " من كی هستم؟"
جغد گفت: "تو؟ تو."
پرنده منشی پرسید: "انگور بر چه درختی است؟»
جغد گفت: "مو."
پرنده منشی با شتاب بازگشت و به دیگر موجودات گفت: "جغد واقعاً عظیمترین و عاقلترین حیوانات دنیاست، چون در تاریکی میبیند و به هر سؤالی جواب میگوید."
شغال موقرمزی پرسید: "در روز هم میبیند؟"
موش صحرایی و سگ پودل یكصدا گفتند: "بله!" و بقیهٌ مخلوقات به این سؤال احمقانه که "در روز هم میبیند؟" به آوای بلند خندیدند و سر در پی شغال موقرمز گذاشتند، او و دوستانش را از آن محوطه بیرون راندند. بعد پیکی نزد جغد فرستادند و از او دعوت كردند كه راهنما و راهبر آنان باشد.
هنگامی كه جغد میان جانوران هویدا شد نیمروز بود و خورشید درخشنده میتابید. او آهسته گام برمیداشت و این مطلب به او وقار و صلابتی بخشیدهبود؛ و با چشمان خیره درشتش اطراف و جوانب را مینگریست، و این قضیه حالت بزرگان را به او داده بود. مرغ فریاد كشید: "خداست!" و سایرین این شعار را استقبال کردند و همه فریاد کشیدند: "خداست!" و به این ترتیب هر كجا میرفت، همه به تبعیت از او میرفتند و وقتی با شیئی تصادم میكرد دیگران هم به آن تنه میزدند. آخر به میان جاده اصلی اسفالت رسید و از میان آن به راهش ادامه داد، بقیهٌ موجودات همچنان به دنبالش بودند. در این حیص و بیص عقاب كه جلودار کاروان بود، مشاهده کرد که ماشین باری بزرگی با سرعت 50 میل در ساعت به طرف آنها پیش میآید و به پرنده منشی خبر داد. پرنده منشی به جغد گزارش داد و گفت: " خطری در پیش است". جغد گفت: "اوهوا؟" پرنده منشی به او گفت: " آیا نمی ترسید؟ "و جغد كه ماشین باری را نمیتوانست ببیند به آرامی گفت: "برو!"
موجودات دوباره فریاد کشیدند: "خداست!" و هنگامیكه ماشین باری آنها را زیر میگرفت، هنوز میگفتند: "خداست!"
بعضی حیوانات فقط مجروح شدند اما اکثر آنها من جمله جغد مردند.
نتیجهٌ اخلاقی: بسیاری از مردم را تا مدتهای مدید میتوان خر كرد.
http://hassani.ir/post/329
شێعر لای من