من مست و تو دیوانه، ما را که بَرَد خانه؟
من مست و تو دیوانه، ما را که بَرَد خانه؟
اطّلاعیّۀ اوّلین بزرگداشت مولانا را که دیدم ثانیهشماری میکردم تا پای صحبتهای استاد حمید مهدوی بنشینم که نشستم.
شبهای پایانی بسیار سرد پاییزی و ساعت هفت و نیم شب. اما همه چیز برعکس خلاف انتظار بود. صف بسیار طولانی از افراد زیادی ازهمه سنین و با همه جور تیپ و تفکّری. اوّلین چیزی که به فکرم رسید این بود که کلاسهای چندسالۀ مثنویخوانی ایشان اینگونه نتیجه داده و به بار نشسته است.
ورود به سالن جلسه و حرکت مهمانان بسیار کند و لاک پشتی بود. ترافیک قیفی شکل شده بود. چرا که برگزارکنندگان بایستی به مهمانان بسته پذیرایی و تومار کوچک درهم پیچیدهای می دادند که در یک طرف برگۀ کاهی « غزل بی همگان به سر شود..» و در طرف دیگر آن « برنامهها و جزئیّات مراسم» چاپ شده بود. بستۀ پذیرایی نخواستم در عوض کاعذ را گرفتم.
در دو ردیف مانده به آخر، یک صندلی خالی پیدا شد امّا روی بقیه صندلیها کاپشن و کیف گذاشته بودند یعنی که رزرو شده است. افراد زیادی سر پا ایستاده بودند. جلسه با چند دقیقه تأخیر برگزار شد. تا شروع جلسه کتاب« ساڵێک لە تەمەن» را می خواندم.
در سمت چپم دانشآموزی پایه هشتم کنارم نشسته بود با پدر و خواهری کوچکتر از خود. گفتم چرا بیکاری و چرا کتابی همراه نداری که بخوانی. از پرسش من تعجّب کرد و پدرش هم همچنین. جلد اوّل از مثنوی معنوی را دستش دادم تا شروع مراسم بخواند.
صاحبان صندلیهای رزرو سمت راست من نیامده بودند. مراسم با قرائت شعر« حاجی قادرکۆیی» توسط مجری شروع شد. سپس نوبت به اجرای موسیقی سنتی و همخوانی گروه کرال هارمونیک رسید. بیشتر از سی نفر روی سن جمع شدند با پوشش یکدست سیاه به اضافۀ شالگردن سفید برای آقایان و مقنعۀ سفید برای بانوان.
مجری محترم همه را معرّفی کرد و کار اجرا شروع شد و تمام. بعد از اتمام نوبت به اهدای دسته گل از طرف دهها تماشاچی به اجراکنندگان و کروه کرال رسید. بعد از این اجرا و این اهدا کاملا مشهود بود که از تراکم جمعیّت کاسته شد. چرا که عدّهای وظیفۀ خود را به خوبی انجام دادهاند.
سپس نوبت جناب مهدوی رسید و خلاصۀ بحث ایشان این بود که عرفان مولانا عرفانی عملگرا است و پای و ریشه در زمین دارد. آخر سر به مسائل روز چون عدالت و ظلم و نالایقبودن حاکمان وقت پرداخت که همۀ اینها را میتوان در سخنان مولانا یافت و برای هرکدام نمونههایی قرائت فرمودند. از جمله: «خلق را تقلیدشان بر باد داد/ ای دو صد لعنت بر این تقلید باد» و در پایان هم ابیاتی از سرودههای خودشان را قرائت کردند با محوریّت رفتار انسانهای پرتلبیس که کارهایشان بسی بدتر از ابلیس است امّا او را لعنت میکنند.
بالاخره صاحبان صندلیهای خالی سمت راست از راه رسیدند. اتّفاقاً دونفرشان آشنا بودند و و در مجالس کتابخوانی زیارتشان کردهام. از راه نرسیده توسّط رزروکنندگان با چای گرم پذیرایی شدند. نزدیکان دست چپی هم با چیپس و پفک در حال پذیرایی از خود بودند. اقتضای سنّشان و فضای سالن چنین میطلبید.
رزروکنندگان به این میخندیدند که شهردار هم جایی برای نشستن پیدا نکرده است. مجری هم صحبت از یکی از بزرگترین تاریخدانهای کرد میکرد که در جلسه حاضر است امّا ایشان هم جایی برای نشستن پیدا نکردهاند. مهمانان تازه از راه رسیده هم بعد از صرف چای و گرمشدن، کم کم با شنیدن سخنان یکی دیگر از سخنرانان در خواندن متن اشتباهاتی داشتند؛ میخندیدند و درست و نادرست را پیگیر بودند.
باز اجرای موسیقی و شوخی مجری به سبک «نوقڵە کوردی»اش با خوانندۀ گروه و نوازندۀ سازی به نام اودو که: « اودو، بدو» و تصنیف زیبای «جان جهان دوش کجا بودهای؟»
نمیدانم سخنران بعدی تا چه حد مولاناشناس هستند و تصنیفخوانی مردمی چگونه بوده و چقدر از جمعیّت بیشمار اوّلیّه در ساعات پایانی در جلسه مانده بودند امّا هر چه که بود جای خوشحالی است که مولانا بهانهای شده که عدّهای حالا به هر عنوان و با هر نیّت و برای هر کاری که آمدهاند و چگونه و چه مدّت نشستند و چقدر شنیدند؛ آیا عبارت پایانی سخنان دکتر خهبات یوسفی را فهمیدند که گفت: « امیدوارم در پایان مراسم از مستی شنیدن شراب معرفت مولانا راه خانههای خود را گم کنید.»
پایان کلام:
سپاس از تمامی اعضا و مجموعۀ نژیاروان سنندج
« صد بار تو را گفتم، کم خور، دو سه پیمانه»
م.س.
شێعر لای من