زندگی دوگانه ورونیک

کیشلوفسکی نیز مانند غالب هنرمندان و متفکران، ترجیح می دهد با آبشخور فرهنگ غنی اروپا پیوند خورد تا امپراتوری شرق! این ما را به یاد گفته ای از میلان کوندراي اهل چک و اسلواکی می اندازد:

«هزار سال چک و اسلواکی جزو فرهنگ غرب بود. امروز جزو امپراتوری شرق شده است. من در پراگ بیشتر احساس بی ریشه گی میکنم تا در پاریس.» ( کوندرا ،میلان هنر ،رمان، پرویز همایون پور نشر گفتار، چاپ سوم، ۱۳۷۲)

اگر استبداد استالینی محصول امپراتوری شرق است، پس هنرمندان بلوک شرق ترجیح میدهند خود را با آزادی اروپای غربی و به ویژه فرانسه متمدن هم ریشه و مرتبط بیابند. به ویژه آنکه میدانیم کیشلوفسکی چطور با گریز از لهستان، فرانسه را به عنوان وطن دوم بر میگزیند و حتی بر روی مفهوم پرچم سه رنگ این سرزمین، بزرگترین شاهکارهایش را می آفریند. با این توضیح در می یابیم که چرا همزاد و رونیکا باید در فرانسه باشد و چرا این دو باید نخستین بار میانه جنجالهای سیاسی لهستان یکدیگر را بیابند. انگار کیشلوفسکی زیرکانه به ما میگوید که ورونیکا، به مثابه روح فرهنگ لهستان، جان میدهد و می میرد؛ اما این به معنای نابودی مطلقش نیست؛ او در سرزمین دیگری که با آزادی و دموکراسی مأنوس است، باز حضور می یابد و حیاتش را ادامه می دهد؛ و اینگونه آرزوی فروخورده وحدت اروپا، از لا به لای ارتباط همزادها بیرون می آید و به ما منتقل می شود. همان آرزویی که چندی بعد در آبی در قالب یک قطعه موسیقی به ظهور میرسد.

با خواندن دوباره زندگی دوگانه ورونیک قطعاً می توان تحلیل های تازه ای برای این همزادهای غریب یافت. همزادهای بالداری که مشابه شان حالا شاید بر بالای سر ما ایستاده باشند و با کشفشان میتوانیم خود را از این اضطراب و حیرت مزمن نجات دهیم!

منبع: زندگی دوگانه ورونیک( فیلمنامه)، کریشتف کیشلوفسکی، ترجمۀ محمّد ارژنگ، تهران: نی، 1381.