چاپ کتاب در فلورانس
چاپ کتاب در فلورانس
( یادداشتی از خاطرات حاج سیاح)
بعد از سیاحت آنجا به همان میدان مقابل به چاپخانه رفتم. دیدم کتابی برضد دولت و پاپ چاپ میزدند و میگفتند این آزادی است، هر چه بخواهند می نویسند. همین قدر که مهمل نباشد کسی حق ممانعت ندارد. از جمله در آنجا دیدم صورت کشیشان را به سان ماری کشیده بودند که تمام بدنشان مار بود به جز سر آنها که برای تشخیص صورت کشیش کشیده بودند و شرحی نوشته اند که این باطن کشیشانی است که تکذیب دنیا را میکنند، در حالتی که لباسشان بهترین لباس ها و خوراکشان بهترین خوراکها و کذلک خواب و سایر حالات. گفتم سبحان الله این بیچارگان عمر خود را صرف تربیت شما و اطفال شما می کنند و دختران تارک دنیا نیز اوقات شریفه را صرف پرورش اطفال کوچک یتیم، اینان را اولادی نیست، هر چه هست برای شماهاست. گفتند تو خیلی متعصبی و ملتفت مفاسد ایشان نیستی که ایشان دشمن آزادی اند و جمیع مخلوق را اسیر می پسندند. شما چنان میدانید که هر گاه این مخلوق مزوّر نباشند ماها تربیت نخواهیم شد و اطفال ما از بی کسی خواهند مرد؟ نه چنین است همین قدر در تعریف اینها کافی است که بالذات مایلند تمام مردم عوام باشند و محتاج به ایشان و چون چیزی نمیدانند و راهی ندارند به این نوع مردم فریبی می کنند بلکه هرگاه کسی از کارهای باطنی اینها مطلع و ملتفت باشد میداند که اینان بسان قانقرایا میباشند که جنس بشر را فاسد مینمایند و هر چه زودتر قطع این مرض بشود انفع خواهد بود. در این بین کشیشی آمده آن صورت را مشاهده نمود به خنده از او پرسیدم این چه صورتی است؟ گفت همین مردمند که پسر خدا را تسخر زدند، از اینها چه توقعی، و ابدا آثار رنجیدگی مشهود ننمود و رفت. باز آن شخص گفت به این تزویر حلم و خوشروئی مخلوق را مهار کرده اند. بالجمله بعد از این صحبتها در جایی دیدم صورت ویکتور امانول را به مسخره نقاشی کرده اند. پس از آن سیاحتها یک دانه روزنامه خریده رفتم منزل موسیو آلبرت، تفصیل صورتهائی که دیده بودم گفتم و تمسخری که به سلطان کرده بودند سبب پرسیدم. گفت چون این پادشاه زیاده مایل به شکار است اینها را برای نصیحت او نگاشته اند که شکار سلاطین، ملک است و تعمیر مملکت و خدمت به دولت و ملت نه گردش در کوهها و انس با وحوش. شیر از جمله حیوانات است. هرگز کسی ندیده که در کنار جوی آب شکار کرم زیر سنگ کند، چه این صفت گنجشک است. الحق حق با اینها است، پاره ای صحبتها هم اوتقریر کرد که این معانی را می فهماند، بعد از این تقریرات گفت به انصاف از شما می پرسم آیا از این سلطان بعد از خودش اسمی می ماند؟ آیا کسی خواهد گفت که ویکتور امانول مدت یک قرن در روستا بسر برد و دایم رفت به کوه آلپ و خوب شکار کرد؟ بر فرض بگویند در مقام قدح گویند یا مدح؟ چنانچه گاریبالدی نزد ما عرفاً تفاوتی با حضرت عیسی (ع) ندارد زیرا که زحمت کشیده و ملت را بزرگ کرده البته نام او از میان به نیکی نخواهد رفت. از این صحبتها قدری متنبه شده آسوده عزیمت حجره خود نمودم.
صص.269-270
به نقل از کتاب سفرنامه حاج سیّاح به فرنگ، به اهتمام علی دهباشی، تهران: نشر ناشر، 1363.
شێعر لای من