در باغ وحش

پتر هرتلینگ

زُفی با پدر و کِلِمِنز به باغ وحش می‌رود. او دربارۀ حیوانات چیزهای زیادی می‌داند.

کِلِمِنز می‌گوید: «اوّل برویم پیش خرس‌ها.» زُفی می‌گوید: «نخیر، اوّل می‌رویم پیش میمون‌ها.» پدر کمی فکر می‌کند و می‌گوید: «اوّل می‌رویم پیش میمون‌ها. توی راه پر از میمون است.» زُفی بالا می‌پرد و می‌خندد «هِه‌هِه! بابا می‌گوید توی راه پر از میمون است.» پدر با دستپاچگی میگوید: «منظورم این بود که وقتی این راه را می‌رویم اوّل به قفس میمون‌ها میرسیم.» زُفی جیغ می‌زند: «پس توی راه از میمون است. لابد آمده‌اند باغ وحش گردش!» پدر ناراحت می‌شود: «بس کن دیگر زُفی.»

آنها مقابل قفس میمون‌ها می ایستند و میمون‌ها را که در حال بازی هستند تماشا می‌کنند. زُفی فریاد می‌زند: «هی آقا میمونه سلام، خانم میمونه سلام!» پدر جا می‌خورد. آقای دیگری هم با تعجّب زُفی را نگاه می‌کند. دو تا خانم هم به طرف زُفی برمی‌گردند. پدر زُفی را کنار می‌کشد و آهسته می‌گوید: «آدم که به میمون‌ها سلام نمی کند. آنها نمی‌توانند جواب بدهند.»

زُفی می گوید: «پس آقای اِشنایدِر هم میمون است.»

پدر می‌گوید: «گوش کن ببینم! دیگر این حرف را تکرار نکنی ها.»

ولی زُفی پافشاری می‌کند و می‌گوید: «خوب، هر وقت به او سلام می‌کنم او جواب مرا نمی‌دهد. پس او هم میمون است دیگر.»

حالا پدر هم می‌زند زیر خنده.

صص.24-26

منبع: ماجراهای زُفی، پتر هرتلینگ، مترجم:گیتا رسولی، تهران:آفرینگان، چاپ دوم، 1396.