دو یادداشت از کتاب « از اسطوره تا تاریخ»

الف) در خانه ما کمال انسان در شاعری وی بود. من این امر را آن شب حس کردم و این کمبود مرا پیوسته رنج داده است. تاسف اینجا است که دیگران نیز پیوسته مترصد دیدن این کمال در افراد خانواده ما بوده‌اند. روزی با افراد خانواده -البته بدون پدر- به تفریح به درکه رفته بودیم. من بچه ای هشت نه ساله بودم. مستخدم پیری داشتیم. دستم را گرفت تا در آن حدود به گردش برد. مردی بر سر سنگی نشسته بود و تار می زد. مستخدم به او سلامی کرد و گفت: «این پسر ملک است». پدر مرا همه با این نام می شناختند. مرد در حالی که به تار زدن ادامه می‌داد، از من پرسید: «شعر می گویی»؟

گفتم: «نه».

گفت: «خاک بر سرت!» و به تار زدن ادامه داد.

 شاید پسر هنرمند یا دانشمند بزرگی بودن همیشه با این تحقیرها و انتظارات بجا و نابجا توأم باشد و هر هنر و دانشی که از فرزند ببینند گویند که این استعداد از فلانی به ارث رسیده است و هر عیب و بی دانشی که در او دریابند به رخش کشند و گویند: «حیف از آن پدر!» و من هر دوی این برخوردها و بیشتر بر خورد دوم را لمس کرده ام. از هر دو بدم آمده و رنج برده‌ام. همیشه احساس کرده‌ام که از استقلال شخصیت محروم داشته شده ام. صفحه ۵۳۲

ب) حق شناسی: با این حساب به نظر می‌رسد که پدر با زبان خاموش درسش را می‌داده است.

 بهار: من تردید ندارم. همان توی اتاق بابا نشستن به ما نظام می داد و برای ما نمونه والایی بود و می آموخت که انسان باید کتاب بخواند و تفکر کند و زندگی بدون مطالعه و کتاب مسخره است. نه تنها با نوکری و تعظیم، بلکه با بی کتابی هم زندگی مسخره است. من اینها را از پدرم آموختم.              صفحه ۶۲۰

به نقل از کتاب «از اسطوره تا تاریخ»، دکتر مهرداد بهار، تهران: چشمه،  چاپ پنجم، ۱۳۸۶.