گزیده ای از سگ ولگرد
«چند دکان کوچک نانوائی، قصابی، عطاری، دو قهوهخانه و یک سلمانی تشکیلِ میدانِ ورامین را می داد... تنها بنائی که جلب نظر میکرد برجِ معروف ورامین بود که نصف تنة استوانهای ترک ترک آن با سر مخروطی پیدا بود. گنجشکهائی که لای درز آجرهای ریختة آن لانه کرده بودند، نیز از شدت گرما خاموش بودند و چرت میزدند فقط صدای نالة سگی فاصله به فاصله سکوت را میشکست. این یک سگ اسکاتلندی بود که پوزة کاهدودی و بپاهایش خال سیاه داشت، مثل اینکه در لجنزار دویده و به او شتک زده بودند. گوشهای بلبله، دم براغ، موهای تابدار چرک داشت. در ته چشمهای او یک روح انسانی دیده میشد. بنظر می آمد نگاههای دردناک پر از التماس او را کسی نمیدید و نمیفهمید! جلو دکان نانوایی پادو او را کتک میزد، جلو قصابی شاگردش به او سنگ می پراند، اگر زیر سایة اتومبیل پناه می برد، لگد سنگین کفش میخدار شوفر از او پذیرائی می کرد ... مست شدن "پات" باعث بدبختی او شد، چون صاحبش نمیگذاشت که "پات" از خانه بیرون برود و بدنبال سگهای ماده بیفتد. از قضا یک روز پائیز صاحبش با دو نفر دیگر که پات آنها را میشناخت در اتومبیل نشستند و پات را صدا زدند و در اتومبیل پهلوی خودشان نشاندند. پات چندینبار با صاحبش بوسیلة اتومبیل مسافرت کرده بود، ولی در این روز او مست بود و شور و اضطراب مخصوصی داشت. بعد از چند ساعت راه در همین میدان پیاده شدند. صاحبش با آن دو نفر دیگر از همین کوچة کنار برج گذشتند ولی اتفاقاً بوی سگ مادهای او را یکمرتبه دیوانه کرد، به فاصلههای مختلف بو کشید و بالاخره از راه آب باغی وارد باغ شد. نزدیک غروب دومرتبه صدای صاحبش که میگفت: «پات... پات!...» بگوشش رسید. آیا حقیقتاً صدای او بود و یا انعکاس صدای او در گوشش پیچیده بود؟ دیری نکشید که با چوب و دستهبیل از راه آب بیرونش کردند. پات گیج و منگ و خسته، همین که به خودش آمد، به جستجوی صاحبش رفت. در چندین پس کوچه بوی رقیقی از او مانده بود... نزدیک غروب سه کلاغ گرسنه بالای سر پات پرواز میکردند، چون بوی پات را از دور شنیده بودند یکی از آنها با احتیاط آمد نزدیک او نشست، بدقت نگاه کرد، همین که مطمئن شد پات هنوز کاملا نمرده است، دوباره پرید. این سه کلاغ برای درآوردن دو چشم میشی پات آمده بودند.»
(گزیده ای از داستان سگ ولگرد اثر صادق هدایت)
شێعر لای من