در مذمّت گذشت:

یادداشت اول از کتاب در جستجوی صبح:

خوبی و بدی هرگز فراموش نمی شود. مثلی معروف است که کوه به کوه نمی رسد اما آدم به آدم می رسد.

سی سال از این وقایع گذشته( ماجراهای سربازی و برخوردهای غیرانسانی برخی از درجه داران با سربازان)، در فرودگاه بیروت در لبنان بودم، با دوستم شادروان مهدی سهیلی شاعر معروف. در سالن ترانزیت فرودگاه دیدم سهیلی با شخصی صحبت می کند که قیافه اش انگار آشناست. چند لحظه ای نگاهش کردم...اِ   اِ... مثل اینکه سرکار توسلی است! آره مثل اینکه خودش است! ولی سی سال پیش با لباس سربازی نیروی هوایی، و حالا کت و شلوار  آخرین مد و کراوات عالی. رفتم جلو، مردّد... خوب که نگاه کردم آن اندک سایه تردید هم برطرف شد. با این همه پرسیدم: شما همان توسلی نیستید که در گردان اول نیروی هوایی سردسته ما بودید؟ سرکار توسلی لبخند ملیحی بر لب آورد و با قر و قمیش گفت: بله...چطور مگه؟ لابد انتظار داشت بپرم و دست در گردنش بیندازم و او را ببوسم! تا گفت بله، پستیها و رذالتهای او را در آن چند مدتی که در پادگان مهرآباد بودم با کلماتی که در اینطور مواقع آدم مجبور می شود بر زبان بیاورد جبران کردم.. سهیلی هاج و واج مانده بود که چه شده؟ چرا...؟ مگر چطور شده که من این همه محجوب و خجالتی هستم، این همه دریده شده ام و این طور ناسزا می گویم! ولی من دلم اندکی خالی شده بود. بعد از سی و اندی دلم را خالی کرده بودم، به توسلی حالی کرده بودم که کیست و چه ظلمها که به سربازان نکرده و چه مایه پست و فرومایه که نبوده است...!

من در این جور مواقع معتقد به گذشت و بی اعتنایی نیستم، معتقدم از خوب باید خوب گفت و از بد بد. اگر بنا باشد کسی که به همه بدی می کند از زبان دیگران از حرکات و سکنات دیگران نفهمد که بد است و نفرت انگیز است آن وقت تمایز بین خوب و بد از بین می رود. این دسته از آدمها فکر می کنند مردم شعور ندارند و دوغ و دوشاب پیششان یکی است. به نظر من اینگونه اغماضها، تشویق بدی و تحقیر خوبی است. این اغماظهاست که در سطوح بالا دیکتاتور می آفریند. آدم خوب هم باید بفهمد که مردم خوبی او را درک می کنند و خوب و بد را می فهمند و گرنه هیچکس دستش به کار نمی رود.

صص. 175-176

از کتاب: در جستجوی صبح. خاطرات عبدالرحیم جعفری( بنیانگذار موسسه انتشارات امیرکبیر)، تهران: روزبهان، 1382، جلد اول