چند غزل نغز

غزل اوّل  -  مولانا

ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم

دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم

گر ز داغ هجر او دردی است در دل‌های ما

ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم

چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش

پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم

آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق

میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم

او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند

ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم

این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست

جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم

آفتاب رحمتش در خاک ما درتافته‌ست

ذره‌های خاک خود را پیش او رقصان کنیم

ذره‌های تیره را در نور او روشن کنیم

چشم‌های خیره را در روی او تابان کنیم

چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست

در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم

گر عجب‌های جهان حیران شود در ما رواست

کاین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم

نیمه‌ای گفتیم و باقی نیم کاران بو برند

یا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم

 

 

غزل دوم  - سلمان ساوجی

بر منت ناز و ستم، گرچه به غایت باشد

حاش لله که مرا از تو شکایت باشد!

جور معشوق همه وقت نباشد ز عتاب

وقت باشد که خود از عین عنایت باشد

من نه آنم که شکایت کنم از دست کسی

خاصه از دست تو، حاشا چه شکایت باشد؟

پادشاهی چه عجب گر ز تو درویشان را

نظر مرحمت و چشم رعایت باشد!

چاره‌ای کن که مرا صبر به غایت برسید

صبر پیداست که خود تا به چه غایت باشد

روز مهر تو نهایت نپذیرد که مرا

مطلع هر غزلی صبح بدایت باشد

خاک پای تو بجان می‌خرم، ار دست دهد

اثر دولت و آثار کفایت باشد

در بیابان تمنا همه سر گردانند

تا که را سوی تو توفیق و هدایت باشد؟

نیست این بادیه را حد و درین ره سلمان

این چنین بادیه بی‌حد و نهایت باشد

 

غزل سوم - فیاض لاهیجی

ز شیرین بود خسرو خوشدل و فرهاد از آن خوشتر

که داد دلبران خوش باشد و بیداد از آن خوشتر

تغافل های عاشق تازه تر از ناز معشوق است

رمیدن خوش بود از صید و از صیاد از آن خوشتر

چنان محکم نهاده عشق بی بنیادی ما را

که ننهادست در علم کسی بنیاد از آن خوشتر

جواب نور چشم پیر کنعان بوی یوسف بود

کسی هرگز جواب نفرستاد از آن خوشتر

ز بس لطف از بتان تندخو، خوبست نتوان گفت

که باشد با همه زیبندگی بیداد از آن خوشتر

به خاموشی شب ازبیداد او درد دلی کردم

که نتوان کرد درد دل به صد بیداد از آن خوشتر

ز دنیا فکر عقبی مرد را فیاض لایق تر

که فتح ایروان خوش شاه را بغداد از آن خوشتر

فیاض لاهیجی

صص. 247-248

 

 

« لذّت زخم»  گزیده اشعار فیاض لاهیجی به کوشش جواد محمد زمانی، تهران، پیام عدالت، 1394.

غزل چهارم - سلیم تهرانی

لطف این دلشکنان در حق ما معلوم است

هر که دارد کرمی، آن به گدا معلوم است

می برد حسرت کوی تو ز دنیا خورشید

دارد از بهر همین رو به قفا معلوم است

مرد بی برگ و نوا را ز جهان رنگی نیست

حال دست تهی از رنگ حنا معلوم است

شاهد پاکی طینت، سخن ما کافی است

جوهر ذاتیِ چینی ز صدا معلوم است

میدهد ظاهر هر کس خبر از باطن او

رتبۀ پیرهن آری ز قبا معلوم است

زین گلستان به سرت هست تمنای گلی

می توان یافت، ز خار کف پا معلوم است

راستی شاهد ناسازیِ طالع باشد

سرگرانی ضعیفان به عصا معلوم است

نالۀ سوختۀ حال دل ما پرسی

حال این قافله از بانگ درا معلوم است

چند گویی که حرام است شراب ای زاهد

بر تو این راز ندانم ز کجا معلوم است؟!

موج می، خط نجات است قدحنوشان را

نیست زاهد به تو معلوم، به ما معلوم است

رقم جبهه خط بندگی ماست سلیم

گر ندانند بتان این، به خدا معلوم است

سلیم تهرانی

صص. 275-276

از کتاب: کوچه زنجیر( گزیده شعر سبک هندی)؛ گزیده اشعار سلیم تهرانی، به کوشش: جواد محقق زمانی، تهران، پیام عدالت.

 

غزل پنجم -    صیدی تهرانی

نه همین از خارِ گل، آزار می باید کشید

کز برای آشیان هم خار می باید کشید

نغمه خاموشی است مرغان گل تصویر را

با خیال او دم از گفتار می باید کشید

حسن چون فرمان جدول در دل خارا دهد

با سرِ انگشت چون پرگار می باید کشید

ای مصوّر گر به کویش می کنی تصویر ما

دیدۀ ما را همان خونبار می باید کشید

در تنم رگهای جان افسرد بی عشق بتان

شبچراغ این شمع را بر تار می باید کشید

وصف دندان تو می کردم به شبنم، غنچه گفت

این سخن را با دَرّ شهوار می باید کشید

در پی خود نالۀ بلبل گرفتن خوب نیست

نقش گل بر گوشه دستار می باید کشید

خواهی از پیراهنت بوی گلاب آید مدام

قطره ای خون از گل رخسار می باید کشید

گر حجاب گلرخان این است صیدی با نگاه

جوهر از آیینه دیدار می باید کشید

صص. 173-172

منبع: کتاب مرغان تصاویر، گزیده شعر سبک هندی، صیدی تهرانی، گردآوری: جواد محمّدزمانی، تهران، پیام عدالت، 1394.

غزل ششم - خاقانی شروانی

 خاک شدم در تو را آب رخم چرا بری

داشتمت به خون دل خون دلم چرا خوری

از سر غیرت هوا چشم ز خلق دوختم

پردهٔ روی تو شدم پردهٔ من چرا دری

وصل تو را به جان و دل می‌خرم و نمی‌دهی

بیش مکن مضایقه زانکه رسید مشتری

گه به زبان مادگان عشوهٔ خوش همی دهی

گه به شگرفی و تری هوش مرا همی بری

عشق تو را نواله شد گاه دل و گهی جگر

لاغر از آن نمی‌شود چون برهٔ دو مادری

کیسه هنوز فربه است از تو از آن قوی دلم

چاره چه خاقانی اگر کیسه رسد به لاغری

گرچه به موضع لبت مفتعلن دوباره شد

بحر ز قاعده نشد تا تو بهانه ناوری