با یک کتاب هرگز چنین کاری نکنید
آنه فَدیمن
وقتی من یازدهساله بودم و برادرم، کیم، سیزدهساله بود، والدینمان ما را به سفر اروپا بردند. در هتل « آنگلوتر» کپنهاگ،کیم، مثل تقریباً هرشب زندگیاش پس از آنکه خواندن را یادگرفته بود، کتابی را باز کرد و وارونه روی میز کنار تختخواب گذاشت. ظهر فردا که به اتاق برگشت، دید کتاب بستهشدهاست، کاغذی به نشانۀ صفحهای که باز بوده لایش گذاشتهاند و یادداشت زیر با امضای خدمتکار هتل روی جلد است: « قربان، شما هرگز نباید با یک کتاب چنین کاری بکنید.» برادرم جا خورد. کیم کتابخوانی قهّار بود که حتّی در مدرسۀ شبانهروزیاش، هرشب ، چراغ قوه و کتاب به خوابگاه میبرد تا پس از خاموشی زیر پتو بخواند، جرمی که مجازاتش چوب خوردن کف دست بود. چطور میتوان به چنین کسی انگ زد که عاشق کتابها نیست؟ من هم مثل او سرافکنده بودم. در مخیّلهام نمیگنجید خانوادهای کتابدوستتر از خانوادۀ فدیمن وجود داشته باشد. به هرحال به نظر آن خدمتکار جوان دانمارکی، همۀ ما، به استثنای مادرم، متّهم به کتابآزاری گسترده بودیم.
در سیسال پس از آن ماجرا، فهمیدهام همانطور که شیوههای متعدّدی برای دوستداشتن یکنفر وجود دارد عشقورزی به کتاب هم شیوههای مختلفی دارد. آن خدمتکار به عشق درباری و آدابدان علاقه داشت. جسم کتاب برایش مقدّس بود، فُرمش از محتوایش جدایی نداشت و وظیفۀ عاشقانهاش همانا ستایش افلاطونی بود، یعنی تلاشی شرافتمندانه امّا لاجرم ناکام برای حفظ آن پاکدامنی کامل کتاب هنگام خریدش از کتابفروشی. خانوادۀ فدیمن به عشق جسمانی معتقد بودند. برای ما کلمات کتاب، مقدّس بود، امّا کاغذ، قماش، مقوا، چسب، قیطان و جوهرِ حاوی کلمات صرفاً یک ظرف بودند و رفتار با آنها به اقتضای میل و شرایط، ابداً، در حکم اهانت به مقدّسات نبود. استفادۀ بیرحمانه نه نشانۀ بی احترامی، که نشانۀ صمیمیت بود.
یکی از عشّاق درباری، هیلربلوک، چنین نوشته است:
فرزند! کتاب را پرت نکن،
از لذّت نامقدس بپرهیز
از بریدن عکسها!
کتاب را مثل بزرگترین گنجت حفظ کن. صص.58-57
اعترافات یک کتابخوان معمولی، آنه فدیمن، ترجمل محمّد معماریان، تهران، ترجمان علوم انسانی، 1396
www.hozhan.bloga.com
seyedi53@gmail.com
آنه فدیمن | نویسندهی اعترافات یک کتابخوان معمولی
میتوان انتظار داشت که عشق به کتاب وکتابخوانی، ویژگی مشترک نویسندگان باشد و اگر این رابطهی عاشقانهی میان نویسنده و کتاب نبود، هرگز کتابهای تازه زاده نمیشد. اما در این میان برخی نویسندگان، حکایت عشق خود به کتاب و کتابخوانی را از خلوت خانهشان به کوچه و بازار کشیدهاند و کتابهایی را در وصف عیش و لذت کتابخوانی، منتشر کردهاند.
آنه فدیمن (Anne Fadiman) از جملهی این نویسندگان است و موضوع مشهورترین کتابش، کتابخوانی است: اعترافات یک کتابخوان معمولی (Confessions of a Common Reader).
کتاب اعترافات فدیمن، مجموعهای از مقالات اوست که طی چند سال منتشر شدهاند و هر یک، ماجرای خود را دارند. خصوصاً اینکه نه با ترتیب موضوعی، که با ترتیب تاریخی مرتب و منتشر شدهاند.البته این تنها کتاب او در زمینهی کتابخوانی نیست و مجموعهای نیز از مقالات خود و نویسندگان دیگر دربارهی ارزش بازخوانی کتابهای خوانده شده (Rereadings) منتشر کرده است.
فدیمن با استفاده از اصطلاح کتابخوان معمولی – که از ویرجینیا وولف وام گرفته – نوعی کنایه را نسبت به کتابخوانهای حرفهای بهکار میگیرد. حرفهای نه به معنای عاشق کتاب، بلکه به معنای دانشگاهیان یا منتقدانی که نان خود را از راه کتاب به دست میآورند.کتابخوان معمولی در نگاه فدیمن، به کتاب عشق میورزد. سالن خانه و آشپزخانه و هر جای دیگری از خانهاش، مملو از کتاب است.اما آنقدر تواضع دارد که برای توصیف خانهاش، عنوان کتابخانه را بهکار نبرد؛ اگر چه شاید کتابخانهی شخصی او، بسیار زندهتر از کتابخانههای رسمی موجود در شهر باشد.
کتاب اعترافات یک کتابخوان معمولی با نقل خاطرهای از یک داستاننویس ایرلندی آغاز میشود.
آنجا که هنگام خواندن کتاب، کفش او را باز میکنند و میبرند؛ کلاهی بر سرش میگذارند و با هر تلاشی که بهکار میگیرند، نمیتوانند او را از دنیای کتاب خود بیرون آورند. در حدی که باید صندلی را از زیر او بکشند تا از کتابخوانی بیدار شود.
فدیمن بر این فعل بیدار شدن تأکید میکند و میگوید که بسیاری از کتابخوانهای معمولی – با همان تعریف او – چنان در خواندن کتاب فرو میروند که فقط میتوان آنها را از کتابخوانی بیدار کرد و به دنیای دیگران بازگرداند. او در مقدمهاش به زیبایی اشاره میکند که کارکرد کتابها، چیزی فراتر از خواندن و آموختن است. هر یک از کتابها، تداعیگر لحظاتی هستند که به خواندن و بازخوانیشان گذشته است. کتابها حتی پس از خوانده شدن و کنار گذاشته شدن، نقش خود را در محیط ما ادامه میدهند و هر یک، در گوشهای از خانه، روی تاقچه، لبهی پنجره و حتی زیر مبل و بالای یخچال، جایی برای خود پیدا میکنند و فصلی از کتاب زندگیمان را میسازند. اما در کنار این کتاب، شاید برایتان جالب باشد که چند جملهای از کار دیگر او دربارهی بازخوانی و دوبارهخوانی کتابها را مرور کنیم:
خواندن و دوباره خواندن تفاوتهای بسیاری با هم دارند. خواندن، سریعتر از دوباره خواندن است؛ اما دوباره خواندن، عمیقتر است. برای خواندن، دنیا را ساکت میکنی تا بهتر بر روی کتاب متمرکز شوی. اما در دوباره خواندن، تمام دنیا را فرا میخوانی تا آنچه را که پیش از این خواندهای، ارزیابی کنی و به داوری بنشینی. خواندن با لذت همراه است؛ اما دوباره خواندن با نوعی تردید و بدگمانی. در این میان، نکتهی مهم این است که دوباره خواندن، آن خواندن اولیه را نیز در دل خود جای داده است. درست مانند عینکی که هر نیمه از شیشههایش، بر فاصلهی کانونی متفاوتی تنظیم شدهاند. به این ترتیب، پیچیدگیِ خواندنِ امروز با خاطرهی نخستین مطالعه ترکیب میشود [و تجربهای تازه میسازد].
www.motamem.org
پس از پنج سال زندگی متأهلی و تولد یک فرزندمان، جورج و من بالأخره به این نتیجه رسیدیم که برای صمیمیت عمیقتر، یعنی وصلت کتابخانههایمان، آمادهایم. دشوارترین قسمت ماجرا اواخر هفته بود که نسخههای تکراری را مرتب کرده بودیم تا تصمیم بگیریم مال خود را نگه داریم یا مال دیگری را. فهمیدم آنهمه وقت نسخههای تکراری را نگه میداشتیم برای روز مبادایی که شاید از هم جدا شویم. اگرجورج بیخیال نسخۀ پارهپورۀ بهسوی فانوس میشد و من هم با رمان جلد شومیزِ صورتیرنگِ زوجها وداع میکردم، آنوقت مجبور میشدیم تا ابد کنار هم بمانیم و دیگر همۀ پلها را پشت سرمان خراب کرده بودیم
ویرجینیا وولف در رمان کتابخوان معمولی (که عنوانش را از سطری از زندگی گری اثر ساموئل جانسون وام گرفته است) از «همۀ آن اتاقهایی» نوشت که «محقرتر از آناند که کتابخانه نام بگیرند، اما پُر از کتاباند، جایی که مردم عادی پیگیر خواندن میشوند». او گفت کتابخوان معمولی «با منتقد و پژوهشگر فرق دارد. کمتر تحصیل کرده و طبیعت چندان استعدادی به او عطا نکرده است. او برای لذت خود میخواند، نه برای کسب معرفت یا تصحیح نظرات دیگران.
فراتر از همۀ اینها، با این غریزه پیش میرود که با خُردهپارههایی که سر راهش قرار میگیرند، کلیّتی خلق کند». این کتابْ کلیّتی است که سعی کردهام از هزاران خُردهپارۀ تلنبار در طبقات کتابخانهام خلق کنم. من این هجده یادداشت را ظرف چهار سال نوشتم. یادداشتها در اینجا به ترتیب نگارششان آمدهاند، بهجز دو مورد آخر که جایشان با هم عوض شده است. به واقعیتهای روایتشده در این یادداشتها دست نزدهام: مثلاً وقتی دربارۀ ویلیام کانسلر مینوشتم او زنده بود، پس در این صفحات هم زنده است. در طول آن سالها پسرم به دنیا آمد، دخترم خواندن یاد گرفت، من و همسرم چهلساله شدیم، مادرم هشتادساله شد، پدرم نودساله شد، اما کتابهایمان، حتی آنها که پیش از تولدمان چاپ شده بودند، تکان نخوردند. آنها گذر زمان را ضبط و ثبت کردند و چون یادآور همۀ دفعات خواندن و بازخوانیشان بودند گذر چندین دهه را منعکس میکردند.
فهرست مطالب کتاب
وصلت کتابخانهها
لذت درازآلودگی
طبقۀ عجیب کتابخانهام
غزل را تمسخر نکن
با یک کتاب هرگز چنین کاری نکنید
زنانگی حقیقی
کلمات روی یک صفحۀ خالی
تو آنجایی!
مسئلۀ His’er
درج کدو
جوهر ابدی
شکمچران ادبی
زیر آسمان چیز جدیدی نیست
امر کاتالوگی
قلعههای اجدادی من
شریک شدن در کتککاری
امپراتوری کتابهای جناب نخستوزیر
نثر دستدوم
www.tarjomaan.com/publication/8879
شێعر لای من