اين چند مرتضي
اين چند مرتضي
اي آتش افسرده ي افروختني
اي گنج هدر گشته ي اندوختني
ما عشق و وفا را ز تو آموخته ايم
اي زندگي و مرگ تو آموختني
سايه
در زندگي و خاطراتم چند مرتضي را مي شناسم:
1- مرتضي اي كه به نوعي فاميلمان هست و يكبار نگذاشت كه در چاله بيفتم. هركجا هست خدا به سلامت داردش.
2- مرتضي اي كه در دهه ي شصت خورشيدي رئيس زندان مركزي سقّز بود و فقط اسمش را شنيده ام. نمي دانم اهل كجا بود و الان كجا هست.
3- مرتضي مرديها كه در دوره ي اصلاحات روزنامه چاپ مي كرد و خودش هم خوب مي نوشت و آموزنده. و او هم نمي دانم اهل كجا بود و الان كجا هست.
4- مرتضي كيوان كه او را از لابلاي اشعار بزرگاني چون شاملو و اسلامي ندوشن و هوشنگ ابتهاج و محمد جعفر محجوب و شاهرخ مسكوب و پوري سلطاني( همسر كيوان) شناختم. كيواني كه كمتر نويسنده ي معاصري هست كه از او به نوعي تاثير نگرفته باشد. ( ر.ك. كتاب مرتضي كيوان به كوشش شاهرخ مسكوب، نشركتاب نادر، تهران 1382)
مرتضي كيواني كه شاملو شعر از عموهايت سخن مي گويم را براي سياوش و به خاطر او سرود.
مرتضي كيواني كه در نامه اي به همسرش مي نويسد:
همانطور كه ...من خوشبختي خود را در نشاط قلب تو سراغ مي كنم، پوري جان همانطور هم ما سعي مي كنيم عظمت انسانيّت را در بهروزي همه ي مردم بجوييم.
مرتضي كيواني كه در جايي مي نويسد:
خرد و بزرگ، قوي و ضعيف در اين لجنزار كثيف كه اجتماع نام دارد و به عوض هزاران مبادي اخلاقي و تربيتي همه جاي آن بدي و ناپاكي، دروغ دورويي وجود دارد غوطه مي خوريم و مي لوليم و بدتر از همه اينكه نام زندگي بر آن مي نهيم.
5- و آخرين مرتضايي كه مي شناسم همين سه شنبه( هفته ي اوّل فروردين ) سروآباد را ترك كرد تا در زير سايه ي سروهاي بهشتي براي هميشه بياسايد. مرتضايي كه بيمار بود به نوعي معلوليّت ذهني داشت و بيشتر از سي سال. و از اين كوچه ها و خيابانها كه مي گذشت معصوميّت را با خود مي كشيد. مجلس ختمش شلوغ بود امّا بي سروصدا.
6- هنوز بعد از چند روز از پروازش به اين مي انديشم آيا برخي كه براي پرسه مي آمدند آيا از گذشته و سخنانشان در قبال مرتضي شرمنده نيستند.
آيا ياد گرفته اند كه با اين نوع مرتضي ها بايد به گونه اي رفتار كرد كه از ما راضي باشند همانگونه كه خودشان مرتضي بودند.
و چه زيباست شعر سرآغاز اين نوشته از هوشنگ ابتهاج( ه.ا. سايه) كه درباره ي مرتضي كيوان سروده بود:
اي آتش افسرده ي افروحتني
اي گنج هدر گشته ي اندوختني
ما عشق و وفا را ز تو آموخته ايم
اي زندگي و مرگ تو آموختني
شێعر لای من