تو را می پرستم
تو را می پرستم
زهره مرادی
تو را می پرستم ...
دستانت سجّاده و چشمانت قبله
حتّی خیالت نهایت حسّ بودنت است
وقتی تنهایم با شعرهای بی قافیه ام
و در اوج سکوت آرامم، امّا
خروشانتر و آشفته تر از همیشه ام
چرا که واژه های ناب پر می کشند به سویت و برایم فقط می ماند
هیچ ....
کاش تو فقط از آن من بودی اگرم نه،
خود از آن خود بودم،
امّا افسوس که نه تو تنها برای من تنها برای خود ....
بال هایم را مسوزان اگر چه شعرهایم همه تلخ اند و مبهم.
امّا این شعرها بالهای من اند که مرا به هر کجا بخواهم می برند. هر که نداند،/
ستاره ها خوب می دانند آنها شعرهایم را از برند.شعرهایی که از لبانی سرد در تاریکی شب محو می شدند و تنها برایم می ماندند انعکاس آنها از پس کوه های/
امید...
یاد تو دست بی جانم را زنده می کند
که بنویسم برای تو.
و تو خورشید به دریای دگر تابیدی
با این همه وجودت بوی زندگیست و من
تو را می پرستم......
شێعر لای من