از نامههای صمد بهرنگی
يوسف عزیز:
نامۀ دومت را چند روز پیش دریافت کردهام،
امّا امروز جوابش را مینویسم. خیلی تنبل هستم. راستی راستی پیش خود شرمنده میشوم که چرا برای نامۀ پیشین تو جواب ننوشتهام. همیشه پیش خود میگویم که فردا حتماً نامهای برای یوسف خواهم نوشت امّا فردا میرسد و من هنوز فردا فردا میگویم. راستی که خیلی تنبلم. از کنکور قبول نشدهای زیاد جای تأسّف نیست. کسانی قبول نشدهاند که کارشان ولگشتن و خیابانگزکردن است و عزیزدردانۀ پاپاجانهایشان هستند و فکر نان و شکم نیستند. با وجود این مردود شدهاند. تو با آن همه ناراحتیات جرئت کردی و در امتحان شرکت کردی؛ خودش کار بزرگی است. پیروز کسی نیست که حتما طبل به نامش کوفته شود و چارچی در کوچه و بازار بیفتد و بگوید که آی مردم بدانید و آگاه باشید که فلانی فلانجا را فتح کرد و فلان گنج را تصاحب کرد و... و... پیروز توئی که کوششت را کردهای.
در اینجا میخواهم چند کلمهای از قول آقای محمّدعلی اسلامی شاعر، نویسنده و مترجم معاصر ایران را برایت نقل کنم. او بهتر توانسته است منظور مرا ادا کند. این قطعه را از کتاب ایران را از یاد نبریم برایت نقل میکنم:
«... هیچ روزگاری از این مردان تهی نیست، مردان تنهارو و سرسخت به منزل نرسیده، کام نیافته، که خوشبختیها و بلندپروازیها و تنپروریهای دیگران را به چشم تحقیر مینگرند. درون خود را از شعلهای مرموز و ناگفتنی روشن میدارند. از بزرگان واقعی هر قوم که بگذریم، به لطف این گناهان است که زیبائیهای روح انسانیت زنده میماند و از دورانی به دوران دیگر انتقال میباید. کسانی که از دایرۀ خوروخواب پای فراتر نمینهند، یا از فرط درماندگی بر مقام تکیه میکنند و در پول سعادت میجویند، هیچگاه از عالم اینان باخبر نمیشوند هیچگاه به این موهبت نمیرسند که دریابند با گردن افراخته و دل بارور زندگیکردن چه لذّتی دارد.
در نهاد هر آدمی روزنهای رو به روشنائی و بلندی است، ولی هر کس را این سعادت نیست که آن را بگشاید و از آن پنجرههایی سازد؛ تنها روانهای ممتاز، دلهای برگزیده و سرهای بیقرار از این راز باخبرند.
برای اینان چندان مهم نیست که فیروز شوند یا مغلوب گردند و از پای درافتند؛ اصل نبرد است، تکاپو در راه حقیقتی است و چه بسا که چشمداشت پاداشی نداشته باشند و کوشش آنها به هیچ گونه منفعتی نیانجامد. پاداش آنها رضایت درونی، لذّت دریافتن و جستن است و اگر در پنجۀ روزگار مقهور گردند، و اگر روزگار غالباً به کام نامردان و بیچارگان گشته است، چه باک؟ همین بس است که خود آنان بدانند که از دیگران برترند.»
يوسف عزیز خوشت آمد؟ هیچ فکر نمیکنی که نویسندۀ بزرگوار دارد از دلت خبر میدهد؟ از دلی که همیشه جنگیده است و کمتر روی ظفر و خوشی دیده است، امّا همیشه دانسته است که از پای درنیفتاده و از خیلیها که مزّۀ رنج را نچشیدهاند برتر است. یوسف عزیز، من تو را یکی از آن مردانی میدانم که نویسنده میگوید هیچ روزگاری از آنها تهی نیست. مردان تنهارو، سرسخت، به منزل نرسیده، کام نیافته که خوشبختیها و بلندپروازیها و تنپروریهای دیگران را به چشم تحقیر مینگرند و درون خود را از شعلهای مرموز و ناگفتنی روشن میدارند. تو یکی از این مردان روزگار مائی.
صص.48-49
تبریز27/6/1342
منبع: نامههای صمد بهرنگی، گردآورنده: اسد بهرنگی، تهران: امیرکبیر، 1357.
شێعر لای من