دلنوشتهای دربارۀ کتاب
دلنوشتهای دربارۀ کتاب
فردین صلواتی
بچه که بودم فکر میکردم کتاب را سیگاریها مینویسند و برای نوشتنش یک عینک ضخیم لازم است و هر کسی را با این شرایط میدیدم، فکر میکردم که حتماً نویسنده است. بعدها وقتی که بزرگ شدم نظرم تغییر کرد. یاد اوّلین کتابی که خواندم به خیر. کتاب داستانهای «صمد بهرنگی». مدّتها با دنیای صمد بهرنگی زندگی کردم و با نوشتههایش دنیایی را برای خودم ساخته بودم و گاه گداری خودم را داخل شخصیّتهای داستان میدیدم و به جای آنها کاری میکردم!
هر چقدر زمان گذشت کتاب همنشین بهتری برای من شد و جای بسیاری از دوستان و روزمرگیهای/ روزمرّهگیهای من را گرفت. امّا این رفاقت مقدّس در جائی کمرنگ شد چون در دوستان نوجوانی فرصتی برای این رفاقت نگذاشتند.
بالا و پائینهای زیادی را در این مسیر تجربه کردم. بعضی از کتابها را اجباری و زورکی میخواندم و بعضیها را با عشق.
یاد جملهای از شهرام ناظری افتادم که گفته بود: «دنیای بدون موسیقی، دنیای سوت و کور است». امّا الان من به این باور رسیدهام که دنیای بدون کتاب سیاهچالهای بیش نیست.
با کتاب میتوان به مرزهای بیپایان سفر کرد. با آدمها زندگی کرد. اندیشههای تاب بشر را شناخت و در کنارش احساسات پاک انسانی و آرزوها را پیدا کرد.
همنشینی به از کتاب بخواه
که مصاحبت بود گه و بیگاه
دی ماه 1403
شێعر لای من