در ستایش کتابخانه
در ستایش کتابخانه
ماریو بارگاس یوسا
برگردان: منوچهر یزدانی
از کتابخانه تصوّری نه چندان واقعی رایج است که گویا نهادی است فقط برای مطالعه و تحقیق. البتّه که چنین نیست. مطالعه و تحقیق یکی از عملکردهای کتابخانه است چیزهای دیگری نیز میتوان به آن افزود: فراهمآوردن امکانات تحقیق برای محقّقین و یاری به کسانی که مشغول تهیّۀ پایاننامه یا تز دکترا هستند یا در آزمون یا مسابقهای شرکت میکنند. ولی کتابخانه چیزی ورای همۀ اینهاست؛ پناهگاهی برای رؤیا و خیالپردازی. کتابخانه خود عاملی جادویی است. مانند الف1 اثر خورخه لوئیس بورخس. کتابخانه همچنین نمادی از جهان است و حرکت زمان در آن به گونهای نیست که در بیرون آن میگذرد. در جهانی که زندگی میکنیم در واقع زمان حال، گذشته را نابود میکند و آینده، حال را. درصورتیکه در یک کتابخانه به یمن وجود کتابها و آثاری که در خود جای دادهاست، گذشته، حال و آینده با هم همزیستی دارند. فضایی ساخته میشود که در آن میتوانیم به روشنی از تمدّنهای کهنه تا شهرهای خیالی آینده را همراه با رؤیاپردازان بزرگ ادبی دیدار کنیم. کتابخانه جایی است که به ما امکان پرواز میدهد تا از دنیایی که در آن زندگی میکنیم، خارج شویم و به دنیایی دیگر پا بگذاریم و مردم نژادهای دیگر، باورهای دیگر، عادات و رسوم متفاوت انسانها و گونهگونی و تنوّع و زیبایی جهانی را که در آن زندگی میکنیم را دریابیم. ولی همچنین پس از واردشدن به این وادیِ رنگارنگِ گونهگون و زیبای انسان، به کشف ویژگی مشترک نوع بشر که همانا برابری زن و مرد است، دست مییابیم. کتابخانه به ما یاری میدهد تا بر بیاعتمادیها و پیشداوریها نسبت به دیگران که جهالت اجتنابناپذیر به وجود میآورد، فایق آییم؛ دیگرانی که خدایان متفاوتی را میپرستند، عاداتی دیگر دارند، پوست و زبانی متفاوت با ما دارند. هیچ چیز به اندازۀ کتابخانه برای درهم شکستن مرزها و درک نادرستی و سطحیبودن آنها از نظر انسانی، مفید نیست.
از دورۀ نوجوانی خوانندۀ کتاب در کتابخانه بودم. فکر میکنم که بخش زیادی از زندگیام را در کتابخانههای کشورها و شهرهایی گذراندهام که آنجاها زندگی کردهام. خاطرات بسیار زیبایی از آنها دارم، حتّی بیش از آدمهای زنده و گوشت و پوست و استخوانداری که در آن شهرها شناختم. بهنحوی که میتوانم بر اساس تجربههایی که در کتابخانههای محلّ اقامتم داشتم، آنها را دستهبندی کنم. برای مثال اوّلین کتابخانهای را که در سالهای دور دهۀ پنجاه میلادی در لیما در آن کار کردم، خوب به خاطر دارم، کتابخانۀ دانشگاه سن مارکوس بود؛ جایی که در آن درس میخواندم. کتابخانهای بسیار قدیمی بود با تار عنکبوت فراوان. خوانندگان باید قبل از نشستن روی نیمکتهای جیرجیری، آنها را با دست کنار بزنند. بهلطف همین کتابخانه بود که کتابی را خواندم که تمام عمر مرا همراهی کرد، از رمانهایی است که عضو خانواده میشوند، تیرانت بلانکو2 (تیران لو بلان) رکاب سفید، زمانی که یک والنسیایی در اواخر قرن پانزدهم میلادی نوشت. یکی از زیباترین ماجراهای تاریخی است که به سیاق داستانهای شوالیهای نوشته شده است. این كتاب دن کیشوت را هم دیوانه کرده بود، نمیدانم مرا هم دیوانه کرده یا نه، ولی میدانم که در طول سالیان دراز ناشران آن دوره تقریباً این آثار را منتشر نمیکردند، چون دیگر دوران داستانهای شوالیهای گذشته و کاملاً کمطرفدار شده بود.
کتابخانۀ ملّی را بهخاطر میآورم که در پرو بهترین بود، جایی که بسیاری از بعدازظهرها در آن کار میکردم، حتّی برای محصّلین سال اوّل دبیرستان هم آزاد بود. بسیاری از آنها نه برای مطالعه بلکه برای تفریح و خوشگذرانی به کتابخانه میآمدند. به یاد دارم که در بعضی از سالنهای مطالعه فوتبال بازی میکردند، بهطوریکه آدم با حالتی عصبی کتاب میخواند، و هر آن منتظر بود توپی به او اصابت کند. ولی بهترین خاطرۀ من از کتابخانههای پرو مربوط به باشگاه ملّی است، جایی که با خوششانسی تقریباً دو سال در آنجا کار کردم. در روز، دو ساعت کار میکردم از دوشنبه تا جمعه، و کار من ثبت کتابهای جدیدی بود که به باشگاه میرسید. ولی در دورانی که آنجا کار نمیکردم تقریباً پولی برای خرید کتاب در بساطم نبود، دو ساعت آزاد زیبایی که داشتم البتّه برای نوشتن استفاده میکردم و مهمتر از همه، برای خواندن. چرا باید چنین خاطرۀ خوشی از کتابخانۀ باشگاه ملی داشته باشم؟ تنها برای آن دو ساعت آزادی مطالعه نبود، بلکه کشف کردم که در طبقۀ چهارم مجموعۀ زیبایی از کتابهای ادبیّات اروتیک در قفسهای مجزّا نگهداری میشود. زمانی یکی از کتابداران علاقهمند به این نوع متنها، نسخۀ فرانسوی آنها را برای کتابخانۀ باشگاه تقاضا کرده بود. نمیخواهم بگویم که اطّلاعات ادبیّات اروتیک من همه از کتابخانۀ باشگاه ملّی است ولی بخش عمدۀ آن بله، هست. هیچ وقت فراموش نخواهم کرد که به یمن آن شغل توانستم تقریباً بیست جلد استادان عشق3، ادبیّات اروتیک اثر گیوم آپولینر4 شاعر فرانسوی را که کیفیّتی بسیار عالی داشت، بخوانم. کتابهایی که در برخی موارد خود او ترجمه کرده و یا بر آنها پیشگفتار نوشته بود.
سپس برای گذراندن دورۀ دکترا عازم اسپانیا شدم. یک اسپانیای کاملاً متفاوت با اسپانیای کنونی که به علّت حاکمیّت نظامی دیکتاتوری بیشتر به کشورهای توسعهنیافته میماند. دچار فقر زیاد بود و در انزوا زندگی میکرد. ساعتهای زیادی را در کتابخانۀ ملۀی در بلوار رکولتو5 سپری میکردم، ساختمان زیبایی که هنوز پابرجاست. جایی بود که آدم از سرما میمرد چون هیچگونه دستگاه گرمکننده در آن تعبیه نشده بود، در زمستان باید با پالتو در آن کتاب خواند، حتّی با شال گردن و دستکش. ولی شاید ویژگی شگفتآور این کتابخانه در آن دوران این بود که برای خواندن نسخههای خاصّی از کتابهای شوالیهای به دلایلی غیرقابل درک برای من. باید از اسقف اجازه میگرفتیم. کسی این شبهۀ افتراآمیز را پخش کرده بود که کتابهای شوالیهگری برای سلامت روح خوانندگان مضرّند و مثلاً خواندن سر لانسلوت یا لانسلوت دریاچه6 نیاز به درخواست توصیه از معلّمان و کسب اجازه از اسقف داشت تا بتوان این کتابهای «خطرناک» را به دست آورد. البتّه این جریان به طور خارقالعادهای بر غنای مطالعه میافزود؛ زیرا عامل هیجان ممنوعیّت نیز به آن افزوده میشد.
تقریباً هفت سال در پاریس زندگی کردم و البتّه بارها به کتابخانۀ ملّی فرانسه همسایۀ قدیمی کاخ بورس، رفتم. کتابخانهای که مجموعه کتابهایش خارقالعاده بود، ولی به علّت کوچکی فضا بسیار ناراحت بود. باید صبح خیلی زود میرفتی و قبل از بازشدن در صف میایستادی و گرنه نمیتوانستی وارد شوی. گاه تا چند ساعت باید منتظر بمانی تا محلّی برای نشستن پیدا شود. خواندن کتاب ناگزیر در قید دو همسایۀ طرفین بود، و تنها امتیازی که تنگی جا داشت این بود که اگر کسی کتاب ملالآوری میخواند با چرخش سر میتوانست کتاب همسایه را نیز بخواند. همانطورکه میدانید در فرانسه با کوشش پرزیدنت میتران، کتابخانۀ کاخ از بین نرفت، بلکه تبدیل به کتابخانۀ غولآسای فرانسوا میتران شد. یک اعجاب در معماری که احتمالا توسّط معماران بسیار ورزیده و حرفهای امّا بیتجربه در کتابخوانی کتابخانهای، طرّاحی شده بود. آگاهید که بزرگترین ویژگی این کتابخانه دفنکردن کتابخوانها در چند زیرزمین است. کتابها در چهار برج زیبا که به شکل کتاب طرّاحی شدهاند، قرار میگیرند، جایی که البتّه قیمت ژلاتینهای مصرفشده برای جلوگیری از ورود نور خورشید که میتواند در مدّت کوتاهی کتابها را خراب کند به مراتب بیشتر از قیمت تمامشدۀ خود کتابخانه است. این کتابخانه عملکرد خیلی خوبی دارد، ولی ما کسانی که -اگر نگویم امتیاز ویژه- شرایط کار در دوران اوّلیّۀ آنجا را داشتیم، واقعاً با مشکلات نگرانکنندهای روبرو میشدیم. کتابدارها غش میکردند و کتابخوانها خفه میشدند؛ چون پرزیدنت میتران خواسته بود کتابخانه قبل از موعد مقرّر تحویل و افتتاح شود. هنوز همۀ تجهیزات بهداشتی به کار نیفتاده بود و این موضوع ابتدا دشواریهای پرشماری را به وجود آورد که خوشبختانه صدمات جانی نبودند تا باعث تأسّف شوند. البتّه همۀ نقصها برطرف شد و اکنون کتابخانهای است عالی! خوب کار میکند. حتّی کتابدارهایش مهربان و خوشبرخوردند.
با همۀ این تفاصیل کتابخانۀ مورد علاقۀ من جایی که در آن خیلی خوشبخت بودم و اوقات بسیار زیبایی را در آن گذراندم و رؤیاییترین آنها در طول زندگیام بوده، کتابخانۀ انگلیس است. سال ۱۹۶۶ برای زندگی به لندن رفتم، زمانی که در شهر بودم سه یا چهار و گاهی پنج روز هفته را در آن کتابخانه میگذراندم. هرگز کتابخانهای به زیبایی ریدینگ روم ندیدهام، تالار عظیم گرد با گنبد بزرگ و زیبایش که هر بینندهای را شیفتۀ معماری شگفتانگیزش میساخت. قفسههای غولآسا پر از کتابهای کهنه،0 فضایی آغشته به بوی چرم، بوی کاغذ؛ حتّی صدای چرخهای حمل کتاب که کتابدارها به دنبال خود میکشیدند و کتابها را برای خوانندگان میبردند و میآوردند هنوز در خاطرم زنده مانده است. از زمان واردشدنم تا هنگام خروج، حقیقتا مرا در حالت بهت در آرامش خیال و رؤیا نگاه میداشت. در ریدینگ روم بسیار عزیز بخش عمدهای از آثارم را نوشتم، نه تنها رسالهها بلکه رمانها را هم.
به نظر من، و فکر میکنم بسیاری از خوانندگان هم با من همعقیده باشند، کتابخانه، محلّی است که احساس محصوربودن در بین اشباح را تشدید میکند، اشباحی چنان زنده که به محض بازکردن برگهای کتاب و غرقشدن در آنها ظاهر میشوند و با همان شدّت شروع به زندگی میکنند، به همان اندازه غیرقابل پیشبینیاند و به همان شکل پرماجرا و باروحاند که آفرینندگانشان خلقشان کردند. آنها این احساس را به من القا میکنند که حقیقتا وجود دارند و من هم یکی از آنها هستم. به نوعی، به لطف آن کتابخانه افق زندگی من، چگونگی و شرائط خود من به عنوان یک انسان، به طور خارقالعادهای غنی میشدند. آگاهید که ریدینگ روم حالا دیگر یک ریدینگ روم نیست. کتابخانۀ انگلیس این محلّ زیبا را تبدیل به موزۀ بریتانیا کرده است و در حال حاضر کتابخانۀ دیگری در لندن احداث شده است. کتابخانهای مدرن، بسیارمدرن، در محلّۀ سنت پانکراس، محلّهای که در قدیم به محلّۀ فساد شهرت داشت. نمیدانم چرا تصمیم گرفتند کتابخانۀ بریتانیا را در آنجا مستقر کنند، شاید برای پاکسازی محلّه بود. کتابخانۀ کنونی لندن بیتردید دارای رکورد است: زشتترین کتابخانۀ دنیاست. در زشتی هیچ چیز با آن قابل مقایسه نیست. به نظر میرسد که بنای یادوارهای است از بتون مسلّح و سنگ گرانیت؛ قلعهای به سان زندان با پنجرههای نیمهمخفی. شخص با کمی ترس به آن وارد میشود، و از خود میپرسد که آیا میتوان از آن زندان خارج هم شد؟
با گذشت زمان و تناوب و تکرار استفاده از کتابخانۀ بریتانیای فعلی شخص به تدریج راه بهرهمندشدن از آن را کشف میکند. مثلاً باید به سرعت وارد شده و از همه مهمتر از نگاه به مجسّمۀ غولآسای پائولوزی7 اجتناب ورزید که به طرز عجیبی به مردی میماند که از درد یبوست به خود میپیچد و با بینزاکتی مطلق در مقابل خوانندگان به خود فشار میآورد؛ تصویری کمهیجان برای کسی که میخواهد در سالن مطالعه غرق خواندن شود. خوب این را هم باید گفت که در داخل، همه چیز عوض میشود. کتابخانه دارای تالارهای مطالعۀ زیبایی است با کاربرد بسیار خوب و از همه مهمتر کارآمد. آنجا با این هدف ساخته شد که تمام کتابهای تقریباً بیپایان آن کتابخانه را که کتابخانۀ بریتانیا باشد در خود جای دهد، و از آن جا که ساختن آن سی سال طول کشید زمان افتتاح، مجموعۀ کتابها چنان افزایشی پیدا کرده بود که دیگر نمیشد همۀ آنها را در محلّ جدید جا داد، طوریکه پس از تقاضای کتاب، متقاضی باید مانند ریدینگ روم، گاهی یک یا دو روز در انتظار رسیدن کتاب بماند. البتّه من با خصومت و ناسپاسی صحبت کردم چون در کتابخانۀ جدید ساعتهای بسیار زیبایی را گذرانده و میگذرانم و مطمئنم که خواهم گذراند ولی همانطور که گفتم به علّت خاطرات بس زیبایی که از ریدینگ روم دارم نمیتوانم از آن نوستالژی کهن چشمپوشی کنم.
میتوانم برای شما ساعتهای زیادی صرف شرح داستان کتابخانهها کنم ولی آنچه که میخواهم بگویم عملکردهای مختلف یک کتابخانه است، و علاوه بر آن راههای آموزش و شیوههای مختلفی که بتواند زندگی انسان را غنیتر سازد. در زمانهای به سر میبریم که زندگی در مسیری خاص و از پیشتعیینشده میگذرد و این پدیده برای بیشتر زنان و مردان حالتی عادی پیدا کرده است چندان که پس از دورۀ سنّی مشخّصی تغییر مسیر آن بسیار دشوار مینماید. این روند بسیاری از انگیزهها را گرفته و زندگی را ملالآور کرده است. ولی کافی است گذری به یک کتابخانه انداخت و چند ساعتی در آن سر کرد تا زندگی از یکنواختی بیرون آید و تحوّل یابد و به مخاطره و ماجرا تبدیل شود؛ کاری بس بزرگ و حیاتبخش. به یمن کتابهای شگفتانگیزی مانند رکاب سفید که در نوجوانی خواندم به سلحشوری عیار8 تبدیل و وادار به سفر به سرزمینها و فرهنگها و تمدّنهایی شدم که تا آن وقت حتّی نمیدانستم وجود دارند.
در عصر ما پیامبران حزنآوری هم هستند که میگویند کتاب ناپدید خواهدشد. آقای بیل گیتس کمی پیش در آکادمی سلطنتی زبان اسپانیایی در مادرید در سخنانی هراسآور گفت: از این پس کتابها ناپدید میشوند و کامپیوترها با آمادگی کامل تمام عملکردهای کتاب را انجام میدهند و جایگزین آنها خواهندشد. او همچنین گفت که این اتّفاق برای جهان بسیار خوب خواهدبود، زیرا زمانی که مصرف کاغذ از بین برود سطح جنگلها چند برابر میشود و کلروفیل بیشتری در محیط زیست به وجود میآید. خوب، امیدوارم الهامات آقای بیل گیتس به وقوع نیپیوندند. من شخصا با کامپیوتر کار میکنم و به هیچ وجه مخالف تحوّل فوقالعادهای که علوم و فنون برای بشریّت به ارمغان آوردهاند، نیستم. ولی فکر میکنم که ماندگاری کتاب در جهان آتی در کنار کامپیوترها و تمام شگفتیهای دیداری و شنیداری بستگی به ما دارد. فکر میکنم عملکردهای خاصّی وجود دارند که فقط در حیطۀ قدرت کتابها هستند. عملکردهایی که در علوم ارتباطات و اطّلاعات وجود ندارند تا کامپیوترها واقعاً جانشین کتابها شوند. با کتاب رابطهای صمیمانه و خصوصی برقرار میشود؛ لازم است که کلمات را از طریق جنبش تخیّلی که جنبشی خلّاق است، تبدیل به تصویر کنیم؛ با آدمهایی مربوط شویم که حرکت و گفتگو میکنند، که میاندیشند و تعمّق میکنند و به نوعی ما را به دنیاهای خود میبرند. دنیاهایی که عملاً از حقیقت گریزانند، دنیاهایی که کنجکاوی و نارضایتی را بهطور منسجم و کامل در ما خلق میکنند، روح انتقادی را در ما پرورش میدهند و ما را نسبت به محیط اطرافمان بسیار شکّاک و پرمسئولیّت بار میآورند. به لطف این عملکرد، شهروندان درمییابند که ساختار جهان در شکل فعلی بد است. حتّی در کشورهایی که وضعیّتی بهتر دارند. پی میبرند که این ساختار برای بلندپروازیها و آرزوهای بلند، امیال و نگرشهای جسورانهای که داریم، هنوز کافی نیست. به یمن همین نگرش بود که ما انسانها در طول تاریخ پیشرفت و بر طبیعت غلبه کردیم و به تدریج توحّش آغازینمان را انسانی کردیم. این جریان خصوصی، محرمانه و دوستداشتی خواندن «کنشی بنیادی» تنها بستگی به ما دارد تا جان سالم به در ببرد و کتاب در دنیای ماشینها و ابزارها وجود داشته باشد و ماندگار شود.
این سخنرانی در هفتادوپنجمین سالروز تاسیس موسسۀ ایبرو-آمریکانو در ۱۲ اکتبر ۲۰۰۵ در برلین ایراد شد.
پینوشتها
1-El Aleph داستان الف، یکی از داستانهای مشهور خورخه لوئیس بورخس
2- Tirant Lo Blanc
3-Les maîtres de l'amour
4-Guillaume Apollinaire
5-Recoleto
6- Sir Lancelot or Lancelot of the Lake -سر لانسلوت، شوالیهای افسانهای از جمع شوالیههای میز گرد، دوست شاه آرتور و بهترین شوالیۀ او.
7- Paolozzi Statue of Newton in the British Library courtyard (London).
8- Errant knight - caballero andante سلحشور عیار
منبع: در ستایش ادبیّات (مقالات، سخنرانیها و گفتگوها)، ماریو بارگاس یوسا، گردآوری و برگردان: منوچهر یزدانی، تهران: حکمت کلمه، 1400.
صص.43-53
شێعر لای من