آقای سیّدی
سینا محمّدی
یازدهم انسانی
در کلاسش کسی از پوشیدن لباس ساده و کهنه عارش نمیآید، چون وقتی که در اتاق را باز مینمود بوی سادگی فضا را میپوشاند. با آنکه خنده از لبش کنار میرفت سنگین و باوقار بود. بالعکس دیگر دبیران، همین که وارد کلاس میشد همهمان نه از زور بلکه از احترام برپا میشدیم و با خوشآمدگویی از او استقبال میکردیم.
قدّش کوتاه بود و صورتی گرد داشت و ریش و سبیل مایل به سفید داشت. لباسهای رنگی میپوشید. در زمستان کتی بر تن میکرد و کتابی کوچک در جیب کتش میگذاشت تا در اوقات فراغت کلاس، بیهوده وقت نگذراند. برایم به نمادی از کتاب مبدّل شده بود. همیشه سفارشش این بود: بیکتاب نمیتوانم زندگی کنم.
در کلاسش احساس خستگی نمیکردم. هر جلسه با شعری به روح کلاس طراوت میبخشید. تبعیض در زندگی و رفتارش جایی نداشت. هر کس هر سؤالی میپرسید. از او جواب میگرفت؛ به طوری که یادم نمیآید سؤالی را بیجواب بگذارد. دوست داشتم هر روز به کلاسمان میآمد تا که جدا از درس، زندگی را هم از وی بیاموزم.
کلاس را محدود به درس نمیدانست گاهی فقط مینشست و به دغدغههایمان گوش میداد.
جواب بیادبان را هم به احترام میداد تا که برایشان درسی باشد. خیلی کم میدیدیم که ناراحت یا خشمگین شود چون که همه را همچون دوستان خود میدید.
در علم و آگاهی و شعور مدّعی بیادّعا بود. انسان شاکری بود. از سختی و تنگنای زندگی نمینالید، انگار که با چشمی غیر از چشمان ما به جهان مینگریست. همیشه به نیمۀ پر لیوان زندگی نگاه میکرد. برای تشویق ما به درس و تلاش برای کسانی که بیشتر نمره میبردند هدیه میخرید؛ البتّه نه هر هدیهای. کتاب هدیه میداد.
در وجودش انسان بزرگی، خیلی بزرگتر از آنچه تظاهر میکرد، وجود داشت. من در او گنجینهای از درک و فهم میدیدم که نظیرش را تا به حال نیافتهام. علمی که از کتابها اندوخته بود و آگاهیای که حاصل سالها زندگی بود او را عینکی کرده بود تا جهان و انسان را بهتر ببیند و به زندگی خود و دیگران زیبایی ببخشد. او آقای سیّدی معلّم دبیرستانم بود. از نگاه من آقای سیّدی کتابی بود که برای هر کسی خوانده نمیشد.
شێعر لای من