مگو ديگر چه گفت؟
قاصد آمد گفتمش: آن ماه سيمين بر چه گفت؟
گفت: با هجرم بسازد، گفتمش: ديگر چه گفت؟
گفت: ديگر پا ز حد خويش مگذارد برون،
گفتمش: جمع است از پا خاطرم، از سر چه گفت؟
گفت: سر را بايدش از خاک ره کمتر شمرد
گفتمش: کمتر شمردم زين تن لاغر چه گفت؟
گفت: جسم لاغرش را از تَعَب خواهيم سوخت
گفتمش: من سوختم در باب خاکستر چه گفت؟
گفت: خاکستر چو گردد خواهمش بر باد داد
گفتمش: بر باد رفتم در صف محشر چه گفت؟
گفت: در محشر به يک دم زنده اش خواهيم کرد
گفتمش: من زنده گرديدم ز خير و شرّ چه گفت؟
گفت: خير و شرِّ نباشد عاشقان را در حساب،
گفتمش: اين است احسان, از لب کوثر چه گفت؟
گفت: با ما بر لب کوثر نشيند عاقبت
گفتمش: چون عاقبت اين است زين خوشتر چه گفت؟
گفت: ديگر نگذرد در خاطرم يادي «عظيم»
گفتمش: ديگر بگوي؟ گفتا: مگو ديگر چه گفت؟
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر ۱۴۰۵ ساعت 19:36 توسط مهدی سیدی
|
شێعر لای من