صورتحساب سنگین

حکایت

یک راننده قدیمیِ ماک کاوه تعریف می‌کرد: «پس از بیش از ده ساعت رانندگی در جاده، خسته و از شدت گرسنگی هم ترمز ماشین و هم ترمز خودم بریده بود. ناگهان پلاکاردی بزرگ در کنارجاده دیدم که روی آن نوشته شده بود: هر چه می‌خواهید بخورید، نوه‌تان حساب می‌کند!

فوراً زدم کنار. نشستم و هر آنچه این شکمِ گرسنه دستور داد، سفارش دادم و خوردم.

قبل ازخروج، رفتم که تشکر و خداحافظی کنم، نگهبان جلوی مرا گرفت و گفت: آقا، حساب حساب…؟ با تعجب گفتم: مگر قرار نیست نوه‌ام حساب کند مردِ حسابی؟

صندوق‌دار لبخندی زد و گفت: آقای راننده، شما درست می‌فرمایید. غذا و صورت‌حسابِ امروز شما رایگان است و آن را از نوه‌تان خواهیم گرفت؛ اما این صورت‌حسابی که جلوی شماست، مربوط به پدربزرگِ شماست که خورده و رفته، و شما باید همین الان حسابش را بدهید!»

محمد_اهلی_کلخوران

منبع: کانال انجمن اسلامی مدرسین دانشگاه‌ها

کانال اندیشه و تفکر در تلگرام

https://t.me/andishe_tafakor