نگاه گرم، سخن گرم
نگاه گرم، سخن گرم
آذرماه سال 1354 جلال همایی به اصفهان آمده بود. مثل همیشه بی تاب و گرم، با چشمانی خیس اشک از لذّت حضور در مجلس حاج آقا رحیم ارباب. در خانۀ حاج آقا رحیم ارباب او را دیدم. این نکته را ایشان برایم توضیح داد و تفاوت عندیات و فتوحات و مواجید و حال را تبیین کرد. از جلال همایی پرسیدم:
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس
غزل 270
یعنی چه؟ لبخند زد و گفت: می خواهی به این مقام برسی یا این مقام را بفهمی؟
چه پاسخی می توانستم در برابر شکوه حضور جلال همایی بدهم، که نگاهش بیش از زبانش سخن می گفت. من هم از آیت الله شیخ محمّد امامی خوانساری آموخته بودم و باور داشتم که « مَن لَم یَنفَعَکَ لَحظُهُ لَم یَنفَعَکَ لَفظُهُ» اگر نظر و نگاه کسی تو را گرم نکند، از سخنش گرم نخواهی شد. گفتم، می خواهم آشنای معنا باشم.
گفت: « بسیار خوب، برای این که آشنا باشی، بایست در دریا شنا کنی... »
صص. 144-145
منبع: حضور حافظ، سیّد عطاء الله مهاجرانی، تهران: امید ایرانیان 1400.
شێعر لای من